تاسیان

وَاللَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ ...
.
به شب سلام که بی تو رفیق راه من است
.
تاسیان : حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد/غم فزاینده

خوابم گرفته

و علت اینکه خوابم میاد خستگی جسمم نیست

دلیلش روح خسته و رنجور و ضعیف منه

روحی که گنجایش ِ برکت و رحمت و مغفرتت رو نداره

ظرفی کوچیک که با قطره ای سرشار میشه و لبریز

روحم خوابش میاد و سنگینه

و فکر کن چطور روحی میتونه باشه روحی که خوابش گرفته

(روحی که به خواب رفتن جسم ، تازه شروعِ فعالیتشه !)

در ماه بارش رحمتت هستیم و روح من ، تاب اینهمه رحمت رو نداره

جایی براش نداره !

دلِ عاصیِ قاسیِ غافلِ خواب آلودِ....مرده ی من ...من...من...م...ن..

.

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۱۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

یکی از روایات صحنه ی بسیار جالبی رو در قیامت تصویر می کنه

که توی اون صحنه خدا از بنده ی گناهکاری که می خوان ببرنش جهنم ( و داره دست دست می کنه)

علت این پا و اون پا کردنش رو می پرسه و بنده از حسن ظن اش به خدا می گه و گمانش که خدا اون رو می بخشه

خدا قسم می خوره که این بنده حتی "لحظه" ای از لحظات عمرش حسن ظن به خدا نداشته وگرنه خدا با آتیش نمی ترسوندش

بعد خدا یکی از عجیب ترین جملاتش رو میگه :

" جزای دروغش رو بهش بدید...

ببریدش بهشت "

.

یقینی نیست

شکی نیست حتی !

حسن ظنی هم نیست .......

با علم به تموم اینا

مدتهاست در خونه ات این پا و اون پا می کنم بلکه ...

می دونم منو می بینی

می دونم صدامو می شنوی

تو تنها کسی بودی که همیشه خواستم صدامو بهش برسونم

امشب می خوام جزای همه دروغایی که تموم این سالها بهت گفتم ،

ازت بگیرم .

ِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ آخِرَ عَبْدٍ یُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ فَیَلْتَفِتُ فَیَقُولُ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ أَعْجِلُوهُ

فَإِذَا أُتِیَ بِهِ قَالَ لَهُ عَبْدِی لِمَ الْتَفَتَّ فَیَقُولُ یَا رَبِّ مَا کَانَ ظَنِّی بِکَ هَذَا

فَیَقُولُ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ عَبْدِی مَا کَانَ ظَنُّکَ بِی ؟ فَیَقُولُ یَا رَبِّ کَانَ ظَنِّی بِکَ أَنْ تَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی وَ تُدْخِلَنِی جَنَّتَکَ

قَالَ فَیَقُولُ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ مَلَائِکَتِی وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ آلَائِی وَ ارْتِفَاعِ مَکَانِی مَا ظَنَّ بِی هَذَا سَاعَةً مِنْ حَیَاتِهِ خَیْراً قَطُّ

وَ لَوْ ظَنَّ بِی سَاعَةً مِنْ حَیَاتِهِ خَیْراً مَا رَوَّعْتُهُ بِالنَّارِ

أَجِیزُوا لَهُ کَذِبَهُ وَ أَدْخِلُوهُ الْجَنَّة

۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

"آه ...

مردن چقدر حوصله می خواهد..."

.

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

_《حالت چطور است؟》

اما کسی یک بار از من نپرسید :

_《بالت...

.

"قیصر امین پور"

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

زانومو بغل کردم و چشمام از اختیارم خارجن ...

با فکر کردن به اینهمه ضعف گریه ام شدت می گیره

یاد یکی از روایاتی که صبح می خوندم می افتم و گریه ام شدت می گیره

فکر می کنم نسبت من با این چیزایی که می خونم چیه ؟!!! حلقه دستمو دور زانوهام تنگ تر می کنم تا صدای گریه ام بیرون نره

 

یاد حرفت تو روایت می افتم و ناخوداگاه زیر لب تکرار می کنم : أبخیلٌ أنا ؟ و جواب می دم : لا !

أبخیلٌ أنا ؟ _ لا ... أبخیلٌ أنا ؟ _ لا_ی آخر گم می شه تو صدای گریه ام ...

 

می شکنم ... از یقین نداشته می شکنم...از شرک داشته می شکنم ...

از امتحانی که هیچ جوره نمی فهممش خورد می شم...

اونا چکاره ان این وسط ؟ تو از من چی می خوای ؟ چیو نمی فهمم ؟ مشکل کجاس ؟ می خوای چکار کنم ؟؟؟؟

 

روایتو که می خونم و ناخودآگاه سه بار پشت هم زیرش می نویسم ...

زیر هر یا رب تو لبیک ماست ... زیر هر یا رب تو لبیک ماست ... زیر هر یا رب تو ....

و فکر می کنم چقدر زیاد غر زدم و طلبکار شدم که "من" خوندم و جواب ندادی

و چقدر کم شکر کردم که "تو" اذن دعا دادی ( که منو دیدی و اذن دادی و ...)

اما حالا احساس می کنم تمومشون یس بودن تو گوش ِ ...

احساس می کنم چیزی از اون حرفها با من نیستن

اینجایی که بیزار و خسته و ملول و مأیوس نشستم و گریه می کنم و گریه می کنم و  ...

تو کجایی ؟ درواقع سوالم اینه که : مـــن کجام ؟؟؟

من که پاک حسن ظن و یقین و جبر و اختیار و قضا و قدر و عدل و خوف و رجا و همه چیو قاطی کردم

مثل دانش آموزی که یه مشت فرمول حفظ کرده بی اونکه فهمی داشته باشه

و حالا اون مونده و برگه امتحان و کلی دانسته که جای درست هیچ کدومو نمی دونه

درواقع این دانش آموز با گنجینه ای از دانسته ها _صفر_ می شه امتحانو ... _صفر _

 

َقال الصادق ....

 

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

مثل اژدهای هزار سری

که هر سرشو بزنی ، هزااار هزار سر ازش درمیاد

بی تو ممکن نیست گذشتن از این خوان

کم اوردم

.

راستش اما میدونم

کسی کم میاره که "خود"شو می بینه...می بی نه ...

وگرنه هر دیوانه ای میدونه لافتی الا علی لا سیف.... الا ذوالفقار

سری که ذوالفقار بزنه جاش چیزی سبز نمیشه

اصلا به یک ضرب علی اژدهایی باقی نمی مونه

مسئله اینه که...

.

پرسیدم پس مولا کجاست تو اون احوال

فرمودن لحظه جون دادن،14نور مقدس دور محتضر رو می گیرن

منتها اونایی که اعتقادی ندارن ، نمی بینن

بعد یه چیز خیییلی وحشتناک تر گفتن

که تو مواقف مختلف ، مولا میان و دست دراز می کنن که : دست منو بگیر نجاتت بدم

اما شخص دست مولا رو پس می زنه و تشر میزنه که نمی بینی گرفتارم؟برو بذار به گرفتاریم برسم و...

البته که تجربه مشترک خیلی هاست

توی همین عالم

پس زدن دست علی

من خودم روزی هزااار بار...

.

باید از تو

به تو پناه برد ....

.

باید از خود

به تو پناه برد

.

باید از هرآنچه "هست"

به تو پناه برد

.

اعوذ بک من نفسی.

۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر