تاسیان

وَاللَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ ...
.
به شب سلام که بی تو رفیق راه من است
.
تاسیان : حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد/غم فزاینده

"_ یعنی تو نمیدونی امام حسین کی بود ؟ چطوری شهید شد ؟

+ نه !

_ یعنی تو وااااقعا نمی دونی امام حسین چطوری شهید شد ؟ کجــــا شهید شد ؟

+ نه نمی دونم !

_ پس این همه میری هیئت و عزاداری یعنی نشنیدی ؟

+ من میرم هیئت سینه بزنم !"

.

یادمه یه روز شبکه مستند یا افق بود نمی دونم

یه مستند پخش میکرد درباره بچه های کانون اصلاح و تربیت بود

که تو برنامه هایی که براشون چیده بودن هییت ام بود

اینم یه بخش از مصاحبه با یکی از اون بچه هاست

هیچ وقت این دیالوگ یادم نمیره

بس که لحن و کلام او پسر بچه اثر گذاشت رووم

بس که واژه هاش پاک و خالص بودن

.

بگذریم ...

برم هییت ...

سینه بزنم .

.

گاهی خاطرات

وادارت میکنن دلت بخواد سرتو بکوبی تو دیوار

محکم

۲۸ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

  

1. " قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند..."

 

داشتم فکر میکردم

آسون نبود

واسه رفتن، شبای زیادی تا صبح از درد به خودم می پیچیدم

شبای زیادی...برای مدت های طولانی

 

اشک ، آبِ حاوی سدیمی نبود که در نتیجه تحریک غدد اشکیم 

از گوشه چشمم جاری بشه و ربطش بدم به تغییرات هورمونی!

اشک همه ی من بود

هستی من بود که آب میشد

بودِ من بود که نابود میشد

خود من بود که محو میشد

واسه ی تو اما انگار راحت بود

درست به راحتی لحظه ای که اراده کردی و هست شدم

انگار برات راحت بود ببینی شبا تا صب به خودم می پیچم و روزا..

روزا تا شب با خودم کلنجار میرفتم

چی میگم؟

میجنگیدم !

نبرد عادلانه ای نبود ...

من در برابر خودم !

تو هم مثل مربی ای که مبارزه شاگردشو توی تشک نگاه میکنه

البته که خیلی ریلکس تر از یه مربی !

من زیر دست خودم آش و لاش...

تو انگار میگفتی :  ( خوب کتک خوردن ، جزئی از یه مبارزِ خوب شدنه! )

هر وقتم کم میوردم با نگات وادارم میکردی ادامه بدم

حالا اما مدتهاست از تشک زدم بیرون

نشستم و قهرمان هارو میبینم و براشون دست تکون میدم

شکست خورده هارو می بینم و به شونه اشون میزنم

گاهی حتی نادیده اشون می گیرم

حتی مدتهاست تو آیینه نگاه نکردم

سوالای زیادی ازت دارم اگر ببینمت

اگرنه اون شبای درد و اون روزای جنگ همه به هدر میره

 .

انگار عین خیالت نیست...

انگار میگی تو هم یکی از اکثرهم ها...

پس چرا گاهی فکر میکنم دو دستی محکم منو چسبیدی!؟؟؟

چرا گاهی دلت برام تنگ میشه و اشکت از گوشه چشمام جاری میشه؟!

چرا گاهی تو شلوغی این شهر هزار رنگ ، وقتی تو خیابون دارم به دنبال

نمی دونم چی میرم ، از پشت سر صدام میزنی و متوقفم میکنی؟!

چرا گاهی حرف گذشته هارو پیش میکشی؟!

اصلا چرا هنوز شب میشه؟!!!

چرا هرشب ماهو میفرستی پشت پنجره اتاقم؟

چرا اون یه ستاره ای که تصادفا از آسمون این شهر پیداست 

پشت پنجره من اطراق کرده ؟!

هنوزم میخوای انکار کنی خورشیدو هر روز

واسه خاطر من میفرستی وسط آسمون؟!

.

دارم از چی حرف می زنم ؟

.

این همه پریشونی رو ...

کجا ببرم ؟!

.

2.

" گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید 

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفاله ی یک زنده نیستند ؟!!! " 

 

۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۲:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

" از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آنِ من نیست

 

با نامی زیسته ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته ام که از آنِ من نیست

 

از لذتی جان گرفته ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست..."

.

همینقدر تباه .

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

میگه چوب باید همجنگ داشته باشه

یدونه خودش تنها

نمی سوزه

باهم که جفت میشن

چنتا میشن

خوب میسوزن

میگه و یه چوب دیگه میندازه ..

 میدونی

اون لحظه به چوب ها حسودی میکردم

برای داشتن "همجنگ" برای سوختن ....

.

" چون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ

سر چرا بر من دلخسته گران می داری ..."

.

راستی چه واژه قشنگی گفت...

همجنگ...

۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۵:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

" توی دنیا هیچ چیز به اندازه ی شجاعت و نا امیدی به هم وابسته نیست…

انسان شجاع، همان انسان ِ نا امید است.

تمامِ انسانهایی که هنوز امید و آرزو دارند، ترسو هستند.

حالا فهمیدی چرا آخرین نفری بودم که سنگر‌ها را ترک کردم؟…

من ناامید‌ترین انسان بودم ولی دوستانم هر کدام آرزویی داشتند.

بعضی هاشان میخواستند به خارج از کشور بروند و بعضی دیگر دلشان میخواست فرمانده بزرگی شوند.

ولی من هیچ آرزویی نداشتم.

توی تمامی کردستان، هر کجا که گلوله شلیک میشد.

من با ریشِ بلند و ان هیأتِ غیر انسانی حاضر بودم.

مسلسل و ار پی جی و کلاشینکف بر میداشتم

و روی بلند‌ترین قله‌ها با حنجره ی زخمی فریاد میزدم: 

_ هیچکس سنگر‌ها را خالی نکند!_ "

" آخرین انار دنیا-بختیار علی "

 

 

.

.

.

 

وقتی روزای ناامیدی ادامه پیدا کنن

اونوقت پیدا کردن امید سخت میشه ...

جراتتو از دست میدی ...

انگار هر کاری میکنی به در بسته میخوری

اما ...

تو همچین وقتایی مهم ترین چیز اینه که

نباید خودتو ببازی .

.

.

فرهنگ لغت میگه "امید" یعنی چشمداشت

من اما میگم ... .  "امید" یعنی چشم هات ...

۱۵ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر