تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

...زمین گرده...

لگد کردی،

لگد میشی!!!!

.

الحمدلله☺️

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۰۴ ، ۱۰:۴۰
تاسیان

بعد از نه ماه....

که اسماعیلم رو پیش پای حضرت سلطان

و به کمک حضرتشون ذبح کردم

برگشتم به پابوسشون

اونم در چه حالی!!!!

به به :)))))

.

بعضی لحظات با بدبینی و شک به خودم نگا میکنم

پیله میکنم که بفهمم فیلمه همش!؟

اداس!؟

یا واقعا اتفاق افتاده این تغییرات

اینبار که برم پیش استاد الف میخوام ازش بپرسم 

اون لابد جوابی داره براش

.

ناراحت نیستم

جدی میگم

مثل خوره وجودمو نمیخوره نداشته ها و نشده ها و از دست داده ها

ول کردم دیگ

از دنیا بریدم 

هم دل هم امید هم....

دنیا همینه 

حتی دیگه میل به مردن هم ندارم

قصد فرار ندارم

چون نه میشه فرار کرد نه میشه به چنگ اورد

نه حتی میشه جنگید

پس تنها راه باقی مونده رو انتخاب کردم

«تسلیم»

رهایی...

 

پیش رفتن با جریان عادی زندگی،اونم خیلی عادی

یه دختر خوب

یه بنده خوب

یه دوست خوب

یه ادم خوب

و...

خوب بودن اما نه به معنای سابق حتی 

من عوض شدم گویا!

ناجی درونم تقریباً مرده!

دلسوزی وحشتناک و مفرطم از کار افتاده

متعادل ترم از همیشه

هرجا هرچقد بتونم و درست باشه هستم

نه بیشتر

راضی و خوشحالم از این تغییرات

دوس دارم همین مسیرو برم 

جوابه گویا!:)))

.

پستی که نوشتنش نصفه نیمه موند در سفر

چون زدن تموم حرفهای توی دلم

نه در توانم هست 

نه در گنجایش پست های اینجا....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۴
تاسیان

علاج دلتنگی

زیارت است و غم است....

نه قاب عکس عزیزت که هیچ وقت دیگه

قرار نیست ببینیش

 

خوشبحالش

میکاپ ارتیست رو میگم

با باور عمیقی میگفت

من یقیییین دارم دیداری هست

شاید هیچ وقت نترسیده بود

از فکر اینکه

نکنهههه 

یه درصد

دیداری نباشه

اگر نباشه چی؟!!!

.

منم راستش ولی

نمیتونم بپذیرم

مهربونی خدارو

و اینکه دیداری نباشه

ما دوباره همو میبینیم مگه نه اجی؟!!!

.

تو دلت تنگم نیست که یه شب بیای و ...؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۴ ، ۲۲:۴۶
تاسیان

از این سایه ی جگرخون شده

سراغی بگیر.....:)

.

آروم گرفتم....

زندگی میکنم

تا موعدش

تا روز ازادی از این زندون

همین بود زندگی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۴ ، ۱۱:۴۲
تاسیان

اولین پشت از خونه جدید

اجی

یه لحظه انگار دیدمت....:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۰۴ ، ۰۰:۴۴
تاسیان

پیرو پست قبل ؛

اون ادم سیاه نیست

نوشته هام نه یعنی اون سیاهه مطلقه

نه ینی فقط بده و کلا بد بود

بالاخره من نون و نمکش رو خوردم

بالاخره اون با تمام ضربه هایی که زد

خوبی هایی هم کرد

و لحظات خوبم زیاد داشتم

بالاخره من اون عشق،شور،اوج هیجان،اوج خواستن

اوج دلتنگی و اوج ترس و اوج خوشی و ....

همه ی اوج هارو با اون ادم تجربه کردم

اونم مث بقیه نه سیاهه و نه اون سفیدی که به وقت عاشقیتو ذهنم تصورش میکردم

اون نه به اون خاصی و زیبایی و معصومیت ذهن من بود

نه به سیاهی پست قبل

تنها چیزهای قطعی درباره اون اینه که

اون ادم رابطه سالم و زندگی نبود

اون ادم سالمی هم نبود ب جهت روحی و ذهنی و اخلاقی

اون نقاط ضعفش بر خوبی هاش برای یک رابطه خوب،غالب بود 

و نظرات سه چهار مشاوری که اون رو فاقد صلاحیت برای ازدواج میدونستن

درست بود

اینکه اون خواسته یا ناخواسته به من زخم های عمیقی زد

اینها قطعی هستن

اما ...

باگ این متن ها اینه که من راوی کل نیستم

و داستان رو از منظر خودم روایت میکنم

و خب طبیعتا به مشکلات جدی خودم کمتر میپردازم

نقش خودم در ادامه دار شدن این داستان

و اینکه اجازه دادم کسی باهام اونطور رفتار کنه

و ناخالصی هام

و رفتارهای اشتباهم

و حرف های و رفتارهای نابجا و ناحق من هم در قبال اون

خصوصا از یکجایی انقدر اسیب دیدم که منم دیگه ادم سمیی شده بودم واقعا:))

و یه رابطه فوق سمی در جریان بود

خواستم بگم شاید نشه کامل همه ابعاد ماجرا رو بنویسم و صرفا از سوز دل خودم بنویسم

ولی

خودم حواسم به سهم خودمم هست و اون ادمم برام سیاه نیست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۰۴ ، ۲۳:۵۳
تاسیان

هر روز خدا رو به هزار دلیل شکر میکنم

که نشد

که اون یجا کارِ درست رو کرد

ول کرد رفت!

 

عشق ادم رو کور و کر میکنه

واقعا اگر به من بود

اصرار میکردم به ادامه

و بعد ... لابد تالا امین ابادی جایی بودم:))

از این بابت ازش ممنونم

وقتی ادم درست

رفتار درست و سالم رو میبینی

تازه میفهمی به چی دل بسته بودی و دل خوش کرده بودی!

مشکل من بودم...و مشکل از من بود

اون ناجیِ کوفتی درونم

اون همدردی و دلسوزی و شفقت بیش از حدم...

 

اون از اول همه چیز رو شفاف درباره خودش گفت!!!!

من نه باور کردم و نه پذیرفتم

و پنج سال تلاش کردم خلافش رو به خودشو خودم ثابت کنم!

اون از اول گفت به درد رابطه و زندگی مشترک نمیخوره

و ....

هرچی گفت واقعیت داشت

و من ....

به دلایل بالا و چیزهای دیگ

اصرار داشتم ادامه زندگیم،دنیا و عاقبت و آخرتم رو با اون بگذرونم

و بعنوان پدر بچه هام انتخابش کنم!

فکر کن ...

میخواستم پسر بچه ای که بخاطر نبودن ته دیگ با غذا،با مادرش بدخلقی میکرد

کسی که منه مثلا ناموصش رو ده شب ول میکرد تو خیابون و میرفت چون به 

جنابشون بحثا برخورده بود

کسی که پنج سال تمام شخصیت و عزت نفسم رو خورد کرد

و کاری کرد که بخاطر احساس زشتی شدید مجبور به مصرف دارو بشم

کسی که زندگی براش بازی بیش نبود

کسی که یه لیست از کارهای زیبایی و عمل جلوم ردیف میکرد که اونا روانجام بدم 

تا تازه شااااااید لطف کرد و منو گرفت

کسی که ....

بگذریم

میخواستم زندگیم رو روی اینها بنا کنم

از اون عشق چیزی نمونده

و دیگه نه احترامی براش قائلم نه محبتی دارم

من چرا باید به عشقی ادامه بدم

که اونطرفش هیچ حرمتی براش قائل نبود

و صرفا از سر تنهایی و هیجان و نیازهای زیرشکمی اش به بازی دادنم ادامه داد

(البته احتمالا کاملا نااگاهانه،و فقط اخرا به این سطح از اگاهی رسیده بود که صرفا دنبال

روابط بی تعهد و یه شبه و رفع نیازای زیرشکمی هست)

 

اخرین بار تنها چیزی که باعث شد بهم بزنم

این فکر بود که این مرد نمیتونه پدر بچه هام باشه

بعدترش بخاطر فشار علاقه ای که بود

بیخیال بچه دار شدن شدم و فقط میخواستم اونو داشته باشم

ولی خب اون ، عقلی کرد و...:))

بهم لطف کرد و منو مث یه تیکه زباله از زندگیش پرت کرد بیرون

الان منم مث خودش فکر میکنم واقعا جوون مردی کرد و رفت

اره لطف کرد

ممنونتم واقعا!!!!

مرسی که نیستی!:)))

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۰۴ ، ۲۳:۴۲
تاسیان

اجی

من باید الان خوشحال باشم؟!

پس چرا دوس دارم فقط بیام پیش تو؟!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۴ ، ۲۱:۱۹
تاسیان

نمیدونم کجایی دقیقا

ولی خوشبحالت که رفتی

دنیا واقعا بیخود و پوچه

زرنگ!

آرزوی منم همین بوده همیشه

که توی شادترین لحظه زندگیم،توی اوج برم:))

شاید برا همین هنوز زنده م

شادترین لحظه ای نبوده به اون شکل....

تو 

پاک

شاد

اروم

عاشق

راضی

رفتی

بهترین شکل رفتن

دعا کن منم زودی بیام پیشت

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۴ ، ۱۷:۲۰
تاسیان

 

اجی

یادته

بهار سال ۱۴۰۰ چقد این اهنگ رو گوش دادم

توام پابه پام

وقتی اهنگش اومد بیرون گوش دادیم

خندیدی که: «فقط یه کچل موفرفری کم داره شعر»

از بس که در وصف من بود

الانم همینه

فقط اینبار با یادتو گوش میدم و میریزم

ذوب میشم

چرا من باهات نیومدم

چرا منو نبردی با خودت؟!!!

منم خستم از دنیا

حتا حالا و تو این شرایط هم

اگر به انتخاب خودم بذارن

من اومدن پیشت

رفتن از اینجارو

انتخاب میکنم

اجی...

کجایی؟!!!

من هنوزم باورم نمیشه که تو....نیستی

.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۴ ، ۲۲:۱۴
تاسیان

چطور فراموشش کنم

وقتی زخم هاش

هنوز باهامه 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۱:۰۴
تاسیان

این موضوع خیلی فان هست!

ما درگیر و دلبسته ی جایی و چیزهایی میشیم

که کلا فان هستن

جز تصویری

جز رشحه ای 

نیستن

کم کم از خشم هم دارم خالی میشم

خشم اینکه اون فلانی،

(به درک که روزهای جوونیم رو گرفت

به درک که سلامت جسم و روحم رو گرفت

به درک که بعد اون طوری عزت نفسم خورد شد که 

هیچ وقت خودم رو تو آینه زیبا ندیدم دیگه

به درک که جز هوسی برای رفع نیازهاش نبودم

به درک که از سر عزت نفس پایین سمتم اومد نه علاقه

به درک که بارها از رووم رد شد

و به دررررک که بخاطر هیچ کدوم

هیچ وقت

حتی سطحی و به دروغ

یه ببخشید ساده هم نگفت تا شاید کمی...)

بگذریم

داشتم میگفتم از خشم هم دارم خالی میشم

خشمِ اینکه اون

با آثاری که برجا گذاشته بود

تموم روزهایی که میتونستم خیلی بهتر و بیشتر

و با کیفیت تر و حاااضر تر باشم کنار خواهرم رو

با وجودش! ازم دزدید

چقدر خاطره ی خوش که میشد با خواهرم

تو شادترین روزهای زندگیش داشته باشم

اما من مریضِ رفتنِ کسی بودم که....

این اون چیزی بود که نمیتونستم ازش ببخشم

ولی حتی تموم اینها برام مضحک و پوچ و مسخره و حقیر شدن

چون دنیا هر لحظه حقیرتر میشه

آدمها

روابط

عشق!هه

خوشی هاش از بالا تا پایین

همه چیز

پوچ و توخالی هستن

و حماقته

جدی گرفتن دنیا

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۰۴ ، ۲۳:۰۴
تاسیان

وصل تو گر در نفس آخر است

از همه عمر، آن نفسم آرزوست...:)

.

آه ه ه ه من قلة الزاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۰۴ ، ۱۰:۲۳
تاسیان

این حال رو دوست دارم

دنیا واسم بی ارزش شده

نه که قلبم از دنیا کاملا تهی شده باشه:)

ادعای بزرگیه

امیدوارم خدا محققش کنه

و جز محبت خودش و اهلش چیزی در قلبم باقی نگذاره

ولی دنیا دیگه جذابیتشو از دست داده برام

دیگه هیچ چیز خاصی دربارش وجود نداره

فانی بودنش واضحه

و دل رو میزنه

حتی ادمها و روابط هم فانی ان

فقط شکلی که به قلبت میدی باقی میمونه

شکلی که روحت میگیره

زخم هام رو دیگ دوست دارم

روح زخمیم تنها حجتم باشه برای روز قیامت

گرچه یا وجود بیشمار زخم هم من بدهکارش خواهم موند

نیومدم اینارو بنویسم

شاید فاطمیه نذاشت حرفی که میخاستم رو بنویسم:)

نمیدونم

شاید یک وقت دیگری دربارش نوشتم

درباره چیزی از اون ادم که نخواهم بخشید

حتی وقتی هرچیز دیگری رو دربارش بخشیدم

.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۰۴ ، ۱۸:۲۸
تاسیان

چِشم نه...بگو دوتا دالون خیس:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۰۴ ، ۲۱:۵۱
تاسیان

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست

یارانِ عزیز آن طرف،بیشترند...

یاران عزیز...آن طرف بیشترند :)

.

و....مولا:)

و موووولا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۰۴ ، ۱۲:۳۶
تاسیان

تابحال شاهد این بودید که کسی

همزمان که از زندگی‌خسته و از دنیا بیزاره

و ارزوی مرگ داره

طوری زندگی کنه که انگار عاشق دنیا و زندگی عه

و برنامه داره هزار سال روی زمین زندگی کنه

 

+پ.ن شاید هم جریانِ زندگیِ اجباری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۰۴ ، ۰۲:۴۹
تاسیان

گاهی از ذهنم میگذره که

نه تنها لایق جنون نبود

که لایق خشم و تنفر و غم و ... هم نبود

تجربه گذرایی بود در سیر من...

مثل تمام تجارب دیگ

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۰۴ ، ۰۲:۴۳
تاسیان

گاهی

کسی نیست که باهاش حرف بزنی

گاهی اما

دلت صحیت با کسی رو میخواد که نیست

یعنی نمیدونی با کی دلت صحبت میخواد

و حرف زدن با کی هست که دلت رو خالی و ککی سبکت میکنه

یه دردی از تو توی قلبم هست

که نمیدونم به کی باید بگم تا....

دلم نجف میخواد

فکر میکنم تسکین تمام دردهام اونجاست

آغوش امن پدریش....

دنیا تو نظرم مثل یه خواب پریشون میمونه که منتظرم ازش بیدار شم

و به وعده ی فمن یمت یرنی اش...

این دردها و زخم ها تسکین پیدا کنن

کسی که تو رو بهم هدیه داد و محبت مادری نسبت بهت تو دلم گذاشت

مگذ خودش نبود؟!

حتما میفهمه چقدر دردناکه نه؟!

تو اصلا اونجا یادم میفتی؟!

اصلا یادت میاد که خواهری هم داشتی که بقول خودت

خواهر و مادر و پدر و فامیل و دوست و همه کس ات بود؟!

تو قول داده بودی زود برگردی و وقتی برگشتی وقت بیشتری باهم بگذرونیم

تو قول داده بودی منو خاله کنی

و وقتی مادر شدم برنامه ها داشتی برای روزهای خاله بودنت

تو ...

خیلی نامردی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۰۴ ، ۲۲:۰۷
تاسیان

تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد...

چشم انتظار باش در این ماجرا «تو» هم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۰۴ ، ۱۶:۱۸
تاسیان

در آن غروب سرد خزان

تو را صدا زدم که بمااااان

ولی تو ناشنیده گرفتی.......

 

+ ۱۰ مهر.... مهرِ نامهربان....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۰۴ ، ۰۸:۲۵
تاسیان

راستش خودمم خسته شدم

انقد که بااارها بعضی حرفها رو اینجا نوشتم

و n بار بیشتر از اینها توی ذهنم مرورشون کردم

مثل یه ادم کینه ای و عقده ای و مریض بنظر میرسم

که نه میبخشه نه فراموش میکنه نه دست برمیداره

حتی بنظر میرسه بقول اون شخص،هیچ نکته مثبتی دربارش نمیبینم

ولی....

اینها نیست

درک نشدن این شکلیه!

دردی داره که بارهاااا تلاش میکنی با درک شدن درمانش کنی

ولی درمان نمیشم چون هیچ وقت درک نشدم و قرارم نیست بشم

اون شخص طوری اومد،طوری موند و طوری وادارم کرد برم و طووووری رفت

که این زخم ها هییییچ وقت توسط هیچ کس قرار نیست خوب بشن

و رفت به قیامت....

.

امروز فکر میکردم که من

ازدواج میکنم

بچه دار میشم

به دخترم یاد میدم به مردی مثل اون دل نبنده

بهش یاد میدم اگر مردی مثل اون سر راهش اومد

چطور رفتار کنه

چطور ازش فرار کنه (و پله های پل هوایی رو دوان برگرده پایین قبل رسیدن به بالا)

من بهش یاد میدم مثل من زندگی نکنه

پیر میشم...

زندگی پیش میره

دنیا هی برام حقیرتر از حالا میشه

همه چیز بیشتر از حالا حتی،بی اهمیت میشه

و احتمالا به شدت حالا درد نمیکشم

امااااا....

این زخم ها،اثرشون

تا اخر عمر با من هستن

همیشه داغ این عشق یا تجربه یا هر کوفتی که اسمشو بذاریم

روی قلبم میمونه

بازم وقتی دارم اتوبان همت رو به غرب میرم

با دیدن پل طبیعت ،یه غم غریبی قلبم رو میگیره

بازم جمشیدیه برا غم انگیزترین پارک شهره

بازم میدون ازادی و حوالیش بهمم میریزه

....و تموم نمیشه 

من هیچ وقت به قبل از دیدن اون آدم برنمیگردم

و نمیدونم خدا...چجور با من و اون میخواد حساب کنه اینهارو

هوم؟!!!

 

+ و من فرو رفتم....به قعر دریاها

که قعر دریاها....پر از مزااااار شود:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۴ ، ۱۷:۵۱
تاسیان

عمیقا دارم به کارا و برنامه هام فکر میکنم و رانندگی میکنم به سمت مقصد بعدی

که یهوووو انگار تیر زدن به قلبم

قلبم از جاش کنده میشه،میریزه

نفسم تنگ میشه و...

نگاه میکنم میبینم دارم از جایی رد میشم که بعد مرگ ف با ماشین دوستش 

اومده بود دنبالم و منتظرم بود

قاب عکسشو زدم زیر بغلم و بهش نزدیک میشم

یادمه در اون لحظه از اینکه قلبم و وجودم

پر بود از شوق دیدار دوباره اش

از خودم خجالت میکشیدم و بدم میومد

در بدترین روزهای زندگیم

در اولین روزهای بعد از مرگ عزیزم

از دیدار کسی خوشحال بودم بینهایت

و نمیدونستم چطور باید برخورد کنم

بعد از پس زده شدن ها باید بی تفاوت باشم

یا گرم و....

اخرم مثل همیشه ناراحت شد از سکوتم

نمیدونستم باید چی بگم و چطور رفتار کنم

ولی حتی توی اون شرایط هم ازم ناراحت شد!:))))

شانس اوردم داغدار بودم که ول نکرد بره:))!!!-ـ-

بگذریم

خواستم بگم جسم یادش میمونه

بعد من هر روز از کنار یجایی رد میشم که داغدار یک خاطره اس

شاید بعضی روزها چندبار از سر کوچمون بپیچم داخل

همونجا که یکی از دفعات که فکر میکردم دیدار اخرمون باشه

و فکر کردم اگر اخرین بار باشه دوست دارم چکار کنم یا چی بگم بهش

و فهمیدم!

چشم هاش رو بوسیدم بارها،وسط خیابون

بعد اون خیلی عادددددی رفت

بدون اینکه یکبارررر فقط یکبار پشت سرش رو نگاه کنه

و منی رو ببینه که از پشت پرده اشکهام تا اخرین لحظه رفتنش رو تماشا میکنم

حالا که فکر میکنم

همیشه راااحت میرفت

بی اونکه حتی یکبار به عقب نگاه کنه

و از پشت که نگاهش میکردی...غمگین میشدی از اینهمه راحت رفتنش

و این فکر که ... چقدر رفتن براش راحته

دیدن رفتنش از پشت سر،همیشه غمگینم میکرد

و من....

حالا هر روزاز وسط میدون مین!!! رد میشم بارها

و هربار ترکش یک خاطره با وضوح و جزییات تمام

روی تن و قلب و روح و چشم هام میشینه!

اینجا بوسیدمش

اینجا از شوق زودتر دیدنش پله هارو دوتا یکی دویدم

اینجا اخرین بار پیاده شد و با اسنپ رفت و من وسوسه میشدم دنبالش برم

اینجا...اینجا....اینجااااا....

.

من تمومش کردم....زندگی ول کن نیست:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۴ ، ۱۷:۴۳
تاسیان

خواب میبینم لباسی که براش خریدم و سالی یکبار توی تولدش میپوشه رو

پوشیده و عکس گرفته باهاش

حالش خوب نبود و حتی..

بگذریم خواب بود دیگه.... 

خواب طولانیی بود که با بد بیدار شدنم فراموشم شد

خوابهای درهم و مریض کننده

با سردرد و قلب درد بیدا میشم

تشخیص خواب و بیداری گاهی برام سخت میشه

مثلا حالا،نمیدونم دارم خواب میبینم که دارم اینها رو مینوسم

یا واقعا بیدارم

درد قلبم سمت چپم رو درگیر کرده

ولی از اونجایی که توی خواب هم درد میکشم

توجیه خوبی برای اثبات بیدار بودنم نیست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۰۴ ، ۰۲:۰۳
تاسیان

امروز به قدر تمام یکسال گذشته قلبم شکست

وجودم مچاله شد

یخ زدم

آتیش گرفتم و سوختم

مردم و زنده شدم

یکسالی که هر روزش و هر لحظه اش هزار سال گذشت

 

روزی که گذشت بدترین روز امسالم بود

تو ذهنم با اون شخص! دعوا کردم

غمم رو سرازیر کردم سمتش

خشم و نفرتم و پرت کردم تو صورتش

به اون گزندی نرسید

اون تمرینش رو کرد،هدیه اش رو گرفت،خندید  و....

هه

من میخوام این پنج سال و نیم تموم شه

اون ادم که بیشتر این پنج سال رو پر کرده محو شه از خاطرم

حافظه پنج سال گذشته م رو از دست بدم

 

تموم روز درحالیکه کارهام رو خیلی عادی میکردم

تو وجودم جنگ بود

با خودم

اون

خدااا

اخرم افتادم....

شکایتش رو به خدا بردم و حتی با خداهم دعوا کردم

که میتونی طرف بنده ی فلانت رو بگیری

میتونی بهم ثابت کنی مقصر اول و اخر این داستان منم

ظالم و مظلوم منم

برام مهم نیست آهی که میکشم زندگی اونو میسوزونه یا خودمو

بی اثره یا ....

و شروع میکنم به نفرین برای اولین بار در زندگیم

و زود هم به گریه میفتم

به خودم میپیچم

جسم بیچارم مچاله تر میشه

امیر المومنین رو صدا میزنم

با خشم بینهایتم به عمه جانش شکایتشو میبرم

و ....

هزار بار بین خشم گریه میکنم

و اروم نمیشم

فقط سردرد و چشم درد و اسپاسم و درد روده و معده و قلب و همه م....

شدت میگیره

نمیدونم خدا چجوری میخواد باهاش حساب کنه!

پنج سال درد و رنج و غمم رو

پنج سال مریضی که خوب نمیشه

پنج سال عقب افتادن از درس و کار و زندگیم

سوختن جوونیم 

سوختن جسمم

سوختن روح و قلبم

مردن روح و شوق و زندگی تو وجودم

روحم که بکارتش رو از دست داده

اعصاب و روان پاکم!

بی اعتمادیم

روح زخمیم

شکستگی هام

و تموم چیزهایی که براش واژه ای پیدا نمیکنم

مردی رو صدا میزنم در اخر

که اون نجاتم داد

از دست اون ادم نجاتم داد

از مردنم وقتی خودم تمومش کردم،نجاتم داد

وقتی میدونستم اون بهم بیشتر از اینا اسیب میزنه و باید تمومش کنم

ولی نمیتونستم...اون مرد کمکم کرد وقتی صداش کردم

حالام...

کمکم کن ...یا ابانا.

کمکم کن .....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۰۴ ، ۰۰:۵۰
تاسیان

سگ تو امروز و ....سگ تو ...

.

مهم نیست اگر توام طرف منو نگیری 

و طرف بنده ی ....تو بگیری

من از خودم و اونو و تو و همه چیز به تو شکایت میبرم

به پدرم....به...علی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۴ ، ۲۱:۴۱
تاسیان

امروز میشه لطفا زودتر تموم شی؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۴ ، ۱۵:۵۸
تاسیان

از همان دست که دادی به تو بر خواهد گشت‌....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۴ ، ۰۹:۰۴
تاسیان

....من زخم های زیادی داشتم،اما

تو عمیق ترین شان بودی.....هستی.

.

عادی تر از هروقت به زندگیم ادامه میدم

تنها وقتی که بدون نقاب راحت میتونم خودم باشم

تو فاصله بین جاهایی که میرم

پشت فرمون! هست

اونجا راحت میتونم ببارم

گرچه ابرم هیچ سبکتر نمیشه....

بعد از یکسال....

چند روزیه میتونم گریه کنم

و این بهترین اتفاق یکسال اخیر بوده

یادمه اولین بار که بعد مرگ ف دیدمش

بقدری فشار روم بود 

از مرگ ف

از اون بیشتر ،از غریبه بودن مون

از اینکه نمیتونستم خودم باشم 

چون صنمی نداشتیم

و اون صرفا از سر دلسوزی اومده بود دیدنم

دوس داشتم با گریه براش غم هام رو شرح بدم

نشد و اون غم ها من رو شرح دادن!

حمله عصبی که چون باعث شد مجبور شه برای جم کردنم از وسط خیابون

بغلم کنه

ازش ممنون بودم

اصلا همین دلخوشی های حقیرانه م باعث میشه بسوزم تو اتیش 

.

به سه سال قبل پرت میشم

گرچه حافظم به شکل اسفباری آسیب دیده

اما خاطراتی که نباید رو با وضوحی که نباید به یادم میاره

تولد سه سال قبلترش

لیست سوالات مشاور دستمونه ،پاهامون توی آب. شلوارامونو زدیم بالا

سرم روی پاهاشه و...سورپرایز کردنش

به هدیه ای که پولش رو قرض کردم و بعد سه سال موفق به پرداختش شدم:)))

برای نوشتن اینها نیومدم

کلمات از ذهنم فرار میکنن و فکرای هرزم میشینن رو کیبورد

 

بگذر دختر....

درتوانم نیست امشب نوشتن رو

من عاشقش نیستم دیگه

اون امید احمقانم بهش هم تموم شده

ادم ادم امن من نیست

زیبای بی نقص که هیچ...اون زشت ترین معشوقیه که دیدم

زشت ترین ادم خاطراتم

خود اون ادم تموم شده اما ...

اثری که روی جسم و روح و قلب و روان و وجودم گذاشته

هیچ وقت پاک نمیشه

اون و هیچ کس دیگ از عمق اثری که اون روی من گذاشت خبر ندارن

از ادمی که اون ازم ساخت...کسی خبری نداره

جز خدای شاهد...که به خودش میسپرم....

کاش به عقب برمیگشتم

به خیلی عقب

اون ادم واقعا ارزشش رو نداشت:)

 

.

+پیوست:

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۴ ، ۰۰:۱۱
تاسیان

سالگردت نزدیکه

سالگرد رفتن تو و اخرین دیدارم با اون ادم 

دیگه منم مثل تو از مهر ماه متنفرم هرچند عاشق پاییزم

چه ۱ مهر چه با یه صفر جلوش

روزهاش همه یاآور های دردناکی هستن

از اخرین باری که باهات حرف زدم یکسال میگذره

مغزم

قلبم

روحم

هیچ کدوم نبودت رو باور نمیکنن

فقط گاهی تصاویری توی ذهنم پلی میشن

و من رو به مرگ میکشونن

تصویر دخترک چهارساله م درحالیکه اعتصاب کنان از پدر مادرش

درخواست یه خواهر کوچولو برای خودش داره

 

تصویر اون خواهر کوچولو تو تخت بیمارستان حدود یکسال بعد از اون اعتصاب

 

تصویر دختر کوچولو که زیر چادر مادربزرگش خودشو به اتاق بیمارستان میرسونه

تا زودتر خواهر کوچولوی سفارشیش رو ببینه

 

تصویر انتظارهای هر روزه ی دخترک پنج ساله تا ابجی کوچولوی‌نوزادش زودتر

چشم باز کنه و پاشه باهاش بازی کنه

 

تصویر دخترک در حال تلاش برای به حرف اوردن ابجی کوچولو

تلاش برای راه بردن ابجی کوچولو

درست کردن شیر خشک و شیر دادن و خوابوندنش

بازی کردن باهاش

درست کردن کفشهایی که تابه تا پوشیده شدن

مادر شدن دخترک پنج ساله

همین تصاویر هم کافیه برای خون کردن جیگرم

تصاویر جلوتر نمیرن غالبا

و توی همون سالهای ابتدایی میمونن

گرچه سالهای بعد خواهرانه هامون بینهایت زیباتر شدن

محرم ترین ادم من که هرچیزی که کسی از من ندیده بود دیدی

دوقلوی ناهمسان من با پنج و نیم سال اختلاف سنی

نیم دیگه ی روح من در جسم ظریف دیگری

نامردِ بی معرفت!

داره یکسال میشه که نیستی رفیق نیمه راه

ما تموم اون بیست و پنج سال

تمام راه ها رو باهم رفتیم

تاز اگرم کسی باید زودتر میرفت

اون من بودم نه تو

برگرد بذار من جات برم

هوم؟!!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۲۰
تاسیان