تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

 

.

ولی میدونی

تنفر اول و بیشتررررر از همه

جسم و روح خودتو نابود میکنه

نابووووودها :)

.

ریشه تموم حس های بد مثل خشم،تنفر،عصبانیت،و....

غمِ...

غم!

.

بشین گوش کن...این صدای منه

.

تقصیر منه...

.

عشقم یه دوس داشتن ساده نبود...

.

چقد احمق بودم که دوست داشتم

فک کردم یه ادم پاکی ولی....

.

اولین کسی که منو انقد له کرد

.

متنفرم ازت دیگه..نامه تموم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۰۴ ، ۱۷:۴۸
تاسیان

ف اولین عشقم بود

که توی پنج سالگی تجربه ش کردم

بچه م که بزرگش کرده بودم

عشقم بهش مخلوطی از عشق مادرانه،خواهرانه،دوستانه و.. بود

اون برام تمام خانواده و دوستهام بود

نمیخوام بیشتر از این بگم کی بود

ولی ...

وقتی یادم میفته بهش میگفتم ح رو از تو بیشتر دوست دارم

پشیمونی و حسرت و حس های مختلفی،جگرم رو میسوزونن

درسته اون آدم تموم شده برام

درسته پشیمونی بی معنا ترین و پوچ ترین کار ممکنه

نمیشه گفت پشیمونم چون فایده ای هم نداره

فقط یاداوریش باعث میشه گریه م بگیره

شایدم چیزی که باعث گریه م میشه

این حقیقت هست که من کسی رو از ف بیشتر دوست داشتم

و تهش اون شد

در واقع مقایسه این دو عشق باعث میشه به عظمت عشقم پی ببرم

و همچون عشقی،به همچون شکلی،لگدمال و پایمال شد

نادیده گرفته شد

له شد

قدر دونسته نشد

و چه حیف ... از اون دل و اون عشق

چه حیف...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۲۹
تاسیان

نمیتونم با فقط کلمات و در یک پست تمام حق مطلب رو ادا کنم

سرعت و حجم فکرهام ورای کلمات و اینجاست

فقط نَمی از دریای افکارم اینجارو تر میکنه

مابقی این دریا با موج هاش

قلب،ذهن،مغز،جسم،روح،سلامت،و تمام هستی م رو نشونه میگیره

و ...

ذره ذره خورده میشم ولی تموم نه....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۱۹
تاسیان

میدونم

اون آدم فکر میکرد علاقه اون بهم بیشتر و صادقانه تره

و کار بجایی رسید

دیوونگی های بی اختیارم کار رو بجایی رسوند

که تمام محبت و علاقم زیر سوال رفت

یک جاهایی زخم زدم منم....با کلماتم

گاهی توی ذهنم ازش عاجزانه عذرخواهی میکردم

ولی بعد ها... 

وقتی درد عمیق میشد

وقتی خشم اوج میگرفت

کسی در من مظلومانه نجوا میکرد :

شاید اگر فقط یکبار

بجای له کردنم و رد شدن ازم

بجای خورد کردنم

صادقانه عذرخواهی میکرد ازم

همه چی خیلی زودتر تموم میشد

گرچه این زخم زدن و رفتن

عادت اون بود

و تنها راهی که به ذهنش میرسید 

که باهاش به من لطف!!! کنه و کمکم کنه بیخیالش شم

شاید حتی ته دلش حس جوونمردی میکرد پیش خودش

منم خیلی جاها میفهمیدم که باید بذارم بره

میفهمیدم تهش پوچه

ولی امید بیهوده ام باعث میشد قمارم رو ادامه بدم

امید به اینکه ...

یا دوستم داشته باشه

یا لااقل درست بره

ولی اصلا...چیزی به اسم درست و خوب رفتن وجود داره؟!

امروز هم به همین ها فکر میکردم

توی خودم رو به تماشا نشسته بودم

دختر پونزده ساله م در اوج خشم و تنفر،با دستهای مشت کرده

ارزوی انتقام داشت

نفرین میکرد و ارزوی بد میکرد براش

دخترک عاشق دیروزم دیگه تلاشی نمیکرد برای صلح،که دست شسته بود از اون عشق

و دختر پنج شش ساله م... مظلومانه گریه میکرد و جگرم رو خون

دختر سی ساله ام اما از کمی دورتر در سکوت نظاره میکرد

و میدونست دخترهام بزرگتر که بشن....

میفهمن دنیا هیچ و پوچ و بی ارزشه

میفهمن اینا بازیه همش

و تمومش میکنن همه رنج و درد و اشک و خشم و نفرت شون رو

و ته ذهش اون هم فکر میکرد

اگر یکبار فقط ازم عذرخواهی میکرد

این دخترهای منم...

الان شاید حالشون بهتر بود

و بعد تاسف میخورد به حال همه شون

که با یک احتمال

خودشون رو محتاج عذر خواهی اون ادم کرده بودن

ولی...

حتی اگر این اتفاق بیفته...

اونا واقعا حاضرن ببخشن؟!

 

چی میگی پنج صب دختر؟!!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۱۶
تاسیان

خدایا

من

نمیدونم باید درباره اش چطور فکر کنم

یا چه حسی درباره این داستان پنج ساله داشاه باشم

من

نمیتونم زخم هایی که روی زخم هام خورد رو ترمیم کنم

من

نمیتونم خیلی دردها،خیلی خاطرات بد،و حتی خاطرات خوب رو فراموش کنم

من

نمیتونم کامل و به زیبایی «عبور»کنم

تو...

تو کمکم کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۰۲
تاسیان

دریافت

.

گاهی در ادامه ی فکرهای درهم و بیربط و بی انتها و بی سر و ته ام

از ذهنم ،مثل هزاران فکر دیگم

عبور میکنه که

مرگ ف مجازات من بوده

تاوان دوست داشتن بی حد کسی در حد خدا

عشقی که به شرک کشید

و خدایی که... نه از سر انتقام گرفتن

از سر عشق

برای زدن پنبه ی تمام عشق های دیگه توی دل من

با یک تیر...هزار نشون شرک رو در وجودم نشانه گرفت

.

یک خروشی در وجودم آروم گرفت

حالا بعد از یک سال

من میخندم هرچند این نقابمه

غذا میخورم هرچند یکساله غذایی نخوردم بلکه غذاهارو قورت میدم و میبلعم

سفر میرم گرچه در بهترین حالت خوشی نمیگذره

و خلاصه

تمام شؤون زندگی رو با آدابش بجا میارم

هرچند همگی پوچ و توخالی و بی معنی هستن برام

هرچند شوری در من کشته شد

هرچند،ولو به غلط ،با رفتن هرکس

تکه ای از من هم رفت

و من موندم و یک وجود متلاشی و تو خالی

نمیفهمم چی مینویسم

بگذریم

فقط میخواستم بگم

دردناک ترش میکنه این فکر

ولی

گاهی فکر میکنم مرگ ف

تاوانی بود برای اون حد از دوست داشتن 

و رد کردن خط قرمزهام برای اون آدم دادم

نه که خدا ف رو برد تا من رو مجازات کنه

من که محور جهان نیستم که کسی برای من بیاد یا بره

اما..‌

برای من...در این زمان...در این حال...این اتفاق

شاید به این دلیل بوده

شاید...:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۰۴ ، ۱۲:۵۹
تاسیان

گاهی انقدر غرق زخم و خشم و نفرت و تمام حس های بد میشم

که به چیز دیگه ای نمیتونم فکر کنم

گاهی اما،که اون خشم کمی میخوابه

وقتی از سوزوندن روح و جسمم خسته شده و کمی فروکش میکنه برای استراحت

حیرون و متعجب و خسته فکر میکنم

که چرا 

که بسه دیگه ... تمومش کن!

حتی اگر بقول محسن «من تمومش کردم،زندگی ول کن نیست»

ول کن دیگه

به نیمه پر لیوان

به لحظات و اتفاقات خوبش فکر کن

و مثل هزاران خاطره دیگه

لای دفتر خاطرات زندگی رهاش کن و برو صفحه بعد

روحم از اینهمه تحلیل کردنش برای فهمیدن چراییش خسته شده

اما فکر میکنم درواقع اصلا دنبال چرایی اش نیستم

اینهمه تحلیل واااقعا برای فهمیدن چرایی ش نیست

حتی اگر همه چیز برام روشن نباشه

اونقدری از چرایی ها روشن هست که متقاعد شم ول کنم

مسئله ام نفهمیدن چرایی نیست

ناتوانی در پذیرش کل ماجراست

شاید چیزی که سختش میکنه چیزهای دیگه ای باشه...

.

من قبل اونم زندگی خیلی راحتی نداشتم

قبل اونم تنها بودم

ولی بعد از کلی زمان و به سختی، اون تنهایی رو پذیرفته بودم

یکبار گفت هیچ وقت هیچ تلاشی نکرده که دوسش داشته باشم

(بچه و نابالغ بود)!

گفت وقتی گفتم درهای دلت رو باز کن،منظورم به روی من نبود!

وقتی اول وابسته شد و گفت زود درگیر ادمها میشه

و من با خودم فکر میکردم فازش چیه!؟

باید همون موقع فرار میکردم سریع

اما من نرفتم

اونم موند!

شاید

شااااااید حتی نمیفهمید داره چکار میکنه

و اثرات کارش تا کجاها قرار کشیده بشه

گرچه گاهی باور این نکته برام سخت میشه

بگذریم....

خواستم بگم چیزی که انقدر سختش کرد

این بود که اون

امیدی رو‌ در من زنده کرد که مدتها بود رهاش کرده بودم

عشقی رو در من زنده کرد که مدتها آرزوش کرده بودم

حس هایی رو در من زنده کرد که ...

اون شد همه چیز و همه کسم

کسی که باهاش درباره هرچیزی براحتی حرف میزدم

روحم رو مثل جسمم جلوش عریان کردم با تموم زشتی ها و تاریکی هاش

خود خود خودم بودم...

خود ضعیفم،خود احمقم،خود شرم آورم،خود حقیرم

(بگذریم که اشتباه بود)

ولی فکر میکردم معنای حقیقی و عمیق آشنایی همینه

که تو راحت و فارغ از غرور و وقار و هرچیزی خودت باشی

عشقم بهش

راحتیم کنارش

تکیه دادنم بهش

امید بستنم بهش

من رو یک ادم بی سپر

بی نهایت آسیب پذیر 

و ضعیف کرد جلوش

و اعتماد احمقانه من...

که از اون هییییچ آسیبی به من نمیرسه

بقدری من رو بیخیال کرد

که به خودم که اومدم

دیدم جسم و روح و روان و عمر و زندگی و ایمان و تمام

هستی م به آتیش کشیده شده

و تلی از خاکستر روبرومه

حتی تموم مدت سوختن ها

اون اعتماد احمقانم ،باعث میشد به ادامه اصرار کنم

شاید فقط لجاجت بود

شاید فقط میخواستم ثابت کنم اشتباه نکردم

اشتباه نبود وقتی براش تمام خط قرمزهام رو رد کردم

اشتباه نبود اگر فکر کردم حتی تموم ادمهای دنیا

تنهام بذارن یا بهم اسیب بزنن اون کنارمه و مراقبم

اینکه اون،کسیه که تو هر موقعیتی باشم اولین نفر

به یادش می افتادم و دست کمک به سمتش دراز میکردم

حتی اگر هربار پس اش میزد

اشتباه نبود

اینکه من...روح تنهای اون رو پیدا کردم

شناختم

عاشقش شدم

تموم عشقم رو به پاش ریختم

اشتباه نبود

و اون قدر میدونست

و اون یک روز میفهمید

و اون یک روز بالاخره عاشقم میشد

و بالاخره یک روز میفهمید چقدر دوسش دارم

و چقدر عشقم با ارزش و بی همتاست

اما ....

اینها اصرار بیجای من

خوش خیالی احمقانه م

لجاجتم

حماقتم

حماقتم....

فقط اینها بود

شاید تموم این خشم و تنفر هم درواقع نسبت به خودمه

که به سمت اون نشونه میرم

چون اون بقول مشاور

از اول شفاف بود

و این شفافیت به تفسیری که من کردم نبود

به تفسیری بود که مشاور کرد

شاید فقط تلاش میکردم خودم رو به دست اون نابود کنم

شایدم ... اونقد زیاد امیدوار شده بودم

که به هرچیزی چنگ میزدم تا اون امید از کفم نره

و هزارررر شاید دیگه که ذر فضای ذهنم میگذره

و نوشتن اش اینجا مقدور نیست به سبب محدودیت ها

اخر تموم خوره های فکریم هم

مثل این پست

نیمه تموم و بی سرانجام میمونه

بی هیچ نتیجه قطعیی

فقط شاید ها،چراها،اماها...با سرعت زیادی

از فضای ذهن و قلبم عبور میکنن

و زخم هام رو تازه میکنن

و اینطوری

من یه جسد متحرکم که ظاهرا

میخوابه،میخوره،میخنده،زندگی میکنه

و روح و قلب و روان زخمیِ دائم در حال خون ریزیش رو

هیچکس نمیبینه

فقط امیدوارم بتونم خودم و اون رو ببخشم

شاید این زخم ها بسته شدن

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۰۴ ، ۰۷:۴۳
تاسیان

من به چیزی که میخواستم دارم میرسم

امیدوارم روحِ هرزه ی اونم به چیزایی که میخواست و دائم دربارشون میگفت

برسه!

.

ننگ دوست داشتن یک روح هرزه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۴۰
تاسیان

هرچی ارزوی بدِ واسه تو....☺️

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۵۵
تاسیان

اونجا که شاعر میفرماد یه قلب مریض و... یه آه غلیظو ...

یه درد عمیقو

یه زخم عمیقو

یه دهن سرویسو

یه روح مریضو

یه خشم عمیقو

همش باهم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۰۴ ، ۱۶:۴۰
تاسیان

عمیقترین خشم و تنفر

اون روی عشقه

عمیق ترین عشق...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۰۴ ، ۱۶:۳۷
تاسیان

دوست داشته شدن...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۰۴ ، ۱۹:۴۷
تاسیان

هی فلانی!

ممنون که از زندگیم رفتی...

دنیا و آخرتم رو مدیونم بهت :)

.

ممنون از خدایی که هر دعایی رو اجابت نمیکنه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۰۴ ، ۱۷:۵۶
تاسیان

اینکه من دیگه

عاشقش نیستم!

.

«مرا ببخش» علیرضا قربانی درحال پخشِ

و من با گوش دادن بهش

و فکر کردن به اون آدم،

قلبم ذوب نمیشه

نمیمیره

تحرکی نشون نمیده از خودش

نفس کم نمیارم

و تموم اون حالتهای دردناک....

خبری ازشون نیست

جز یه غم کمرنگ...از یه زخم پینه بسته قدیمی

 

من...

دیگه آدمی نیستم که همچون عشقی رو (بخوام ) تجربه کنم

من دیگه... قرار نیست طرف عاشق ترِ رابطه باشم...

تازگی فهمیدم...

برخلاف عقیده ی سابقم

دوست داشته شدن بهتره از دوست داشتن...!

یه دوست داشته شدنِ درست، یه دوست داشتن درست هم

به دنبال خودش میاره...

.

صداش تو ذهنم پلی میشه:

«من دیگه عاشقتون نیستم

شما برای من زشت نیستید

اما یه زیبای بی نقص هم نیستید..»

چرا هر کلمه اش باعث پوزخندم میشه؟!:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۰۴ ، ۲۱:۱۸
تاسیان

سلام!

حدود چهل روز تا سال ات مونده...

و من هنوز حتی رفتنت رو باور نکردم

همون روزای اول با سبکبالی بی مثالی،

اومدی توی خوابم

گفتی که حالت خوبه و خوشحالی

و گفتی

دیوونه! تو مگه قرار نبود خوشحال باشی؟!

و مثل یک پر سبک چرخیدی و رقصیدی و رفتی...

بدون هیچ تعلقی به من

من اما....

خب من همیشه علاقم بهت بیشتر بود

برخلاف من که بهت وابسته هم بودم

تو وابستگی چندانی نداشتی

درعین تمام علاقه ات و تاثیرپذیریت از من

میتونستم ببینم چقدر راحت میتونی من رو بذاری و بری

و این انقد واضح بود که اطرافیان هم تصدیقش میکردن

شاید همیشه اونی که براش راحت تره کسی نیست که میره

ولی اینبار...تویی رفتی که برات راحت تر بود

و منی موندم که برام اصلا راحت نبود

عزیزِ خواهر!

اینجا همه فکر میکنن من فقط خواهر کوچکترم رو از دست دادم!!!

و این ...

این تحملش از همه سخت تره.

و زبون من از بیان حقیقت الکن....

چطور بنویسم که تو برای من چه کسی بودی؟!!! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۰۴ ، ۱۰:۴۲
تاسیان

یکی از بچه های اینجا بود که میشناختمش

یکبار برای همیشه رفت چند سال پیش

و دیگه برنگشت اینجا

البته خیلی ها رفتن

ولی هر وقت یادش میفتم میگم خوش بحالش

من از یکجایی در زندگی شدم یک آدم مردد

خیلی خیلی مردد

و این تردید ها از من یک دلقک مضحک تهوع آور ساختن

.

بزرگترین تردیدم چی بوده؟

تردید بین بودن و نبودن!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۰۴ ، ۲۰:۰۴
تاسیان

شدم آدمی که

چیزی براش مهم نیست

هیچ صدای حمله ای من رو نمیترسونه

از فکر مرگ نزدیکترین آدمهای زندگیم،

هیچ حس بدی نمیگیرم

فقط فکر میکنم...

همه یه روزی میریم دیگه!

و فقط همین ته مونده های خاکسترم

تنها پی خبر سلامتی آدمی بودن

که مدتهاست رفته...

به معنای واقعی کلمه رفته

و عبور براش راحت شده

و داره زندگیشو میکنه

و حتی شاید رابطه جدیدی رو شروع کرده

و من که باز ...

گرگی در لباس میش...حمله کردم به خودم و زندگیم

برای نابودتر کردن خودم

انتقام من از خودم...کی تموم میشه عزیزم؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۰۴ ، ۱۳:۱۶
تاسیان

چقدر عاشقش بودم!

از کف اش رفت...بیچاره

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۲۲:۲۷
تاسیان

نقطه.ته خط.

.

اسماعیلم رو سر بریدم امشب

بعد از پنج هزاااار سال

در پیشگاه سلطان جهان

تمومش کردم

این لذت بخش ترین عذاب دنیا رو:)

خداحافظ.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۰۳ ، ۲۲:۲۸
تاسیان

اسکار بیشترین حسی که توی پنج سال اخیر 

حس کردم نسبت بهش

میرسه به حسِ دلتنگـی!

.

کفاره دوری و دلتنگی طولانی

بغل های طولانیه

سر پل صراط قراره خیلی طولانی متوقف شی

و منو بغل کنی

:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۱۸
تاسیان

خوندن نوشته های پنج سال اخیر راحت نیست...

دنبال مرور نیستم

دنبال نشونه و دلیلم!

انگار از یک جایی هویتم بهش گره خورده

از جایی اون من شده

من اون شدم

شده تنها آشنای من توی این غریب آباد

انگار کل مدت تو یه عشق یک طرفه سیر میکردم...

.

دنبال اون یکجام

که چرا و چطور این اتفاق افتاد

چرا اون؟!

و چرا تابحال؟!

تابحال که مثل یه تیکه آشغال....

:)

.

بعضی وقتا یه نوشته از دلم میاد و خیلی قشنگه

و یهو دستم میخوره میپره

و مجبور میشم بازنویسیش کنم

و اینطور میشه که ر...ده میشه تو متن

مثل این پست:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۵۹
تاسیان

محبوب من سلام!

امروز هم مثل تمام روزهای گذشته به یادت گذشت...

به اضافه ی کمی...فقط کمی خیال پردازی

بخلاف رویای تفنگ آبپاش! که به وقت سخت شدن زندگی بهش پناه میبردم

امروز یکبار از بالای سر، دست در دست هم وارد صحن انقلاب شدیم

سلام دادیم،شکر کردیم،روی برف ها قدم زدیم،عکس دونفره گرفتیم

روبه گنبد طلایی با صدای تو زیارتنامه خوندیم،سر به شونه ات اشک شوق و

شکر ریختم و تو سرم رو بوسیدی و دستهام رو محکم تر گرفتی

زیرلب گفتم شکر،دم گوشم گفتی دوستت دارم،دم گوشت گفتم دیدی شد؟!

.

بار بعد از پایین پا وارد شدیم

با پسرمون علی که کالاسکه ی فاطمه مون رو میاره

وقتی بازیش میگیره و کالاسکه رو با سرعت روی برفا سر میده

و من که نگران به بازوت چنگ میزنم

و تو که با صدای محکمت فقط بلند میگی علی اقاااا!!! آسیدعلی!

دسته جمعی سلام میدیم به آقا

اینبارم عکس میگیریم ولی خانوادگی!

بعد میخوای عکس دوتایی هم بگیریم

بعد میخوای چنتا عکس تکی هم ازم بگیری

بعد فاطمه رو که از خواب بیدار شده روی دست میگیری تا بریم آروم باشه

آروم کنار هم میریم که توی یکی از رواقا جا بگیریم....

بعد ...

بعد یه صدایی منو از رویا میکشه بیرون:

منو تموم شده بدون ...

دوباره منم و گنبد طلا و برف و آقا که شاهد ماجراست....

اشکام سر میخوره....

هر لحظه به چیزی میگم

درهم

مضطرب

پریشون

آخرش به تنگ میام که ...خودت میدونی دردمو

و گریه ام شدت میگیره

محبوبم ...ببخش اگر این نامه ی هرگز پست نَشَوَنده خاطرت رو مکدر کرد

با اینحالی که توی شبی تنها و سخت رویای تفنگ آبپاش رو شکل دادی،بارها

تسکین بود توی شبای سخت

شاید به فرض محال این رویا هم شبی تسلی بخش خاطرت شد

دستم به بیشتر نوشتن پیش نمیره محبوبم...

سینه ام باز سنگینی میکنه

کاش الان ...همین لحظه توی حرم بودم

اونجاست که یکم...این غم سبک میشه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۰۷
تاسیان

حالا باید گفت خوشبحال تو 

که یک مرحله گذر کردی از من لااقل

که انگار داره برات راحت تر میشه

من داره برام سخت تر میشه....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۵۱
تاسیان

یک فرزند به سرپرستی گرفتم که هم اسمِ محبوبِ :)

همین الان عکس و مشخصاتشو برام فرستاد و عاشقش شدم 

خیلی معصوم بود:(

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۴۰
تاسیان

طی زمان کوتاهی مکاشفاتی چند در باب عشق پیش اومد...

وقتی نشستی و باز یهویی فکرِ «اگر روزی عاشق کس دیگه ای بشه...»

مثل خوره میفته به جونت

دوست داری فوری براش بنویسی اگر روزی خواستی عاشق کس دیگه ای بشی

لطفا قبلش منو بکش

یا آرزو کن بمیرم

یا مطمئن شو مردم

یا ...

سنگینیش ختم میشه به ....

نمیدونم چطور ولی تهش میرسه به مناجات شعبانیه

خدای رب رحیم میاد دست میکشه سرت

القا میکنه و تو همراهیش میکنی ....

وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ ...دعامو بشنو وقتی دعا میکنم...

وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ ...صدامو بشنو وقتی صدات میکنم

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ...بهم توجه کن وقتی باهات نجوی میکنم:((

فَقَدْ هَرَبْتُ إلَیْکَ...من فراااار کردم سمتت

وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ مُسْتَکِیناً لَکَ مُتَضَرِّعاً إلَیْکَ ...همینقدر بی چیز و زار و پریشون که میبینی مقابلت ایستادم

 وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی ....تو از دلم خبر داری....:((

وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی...حاجت دلمو میدونی

وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی ...

وَ لاَ یَخْفَی عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ ...میدونی عاقبتم چی میشه

فراز بعدی اینطور نازل میشه ؛

-گرچه هنوز هم میسوووووزونه فکرش و مثل شمع قطره قطره آب میشی-

ولی خشمی نیست

طلبی نیست

انتظار و توقعی نیست

طلللبی نیست از محبوب....

اگر محبوب تورو نخواست ...بهر دلیلی

چیزی به تو بدهکار نیست

و دلیلی برای دلگیری و ناراحتی و گله از محبوب نیست

محبوب آزاده و اختیار قلبش هم با خودشِ

این ماییم که اختیارمون دست خودمون نیست و ....دست محبوبِ

محبوب همینکه هست تا ما عشق رو تجربه کنیم....ممنونشیم

همینکه بواسطه محبوب لذت عشق رو گرچه جگرسوز،می چشیم....شکر

عاشق چی میخواد جز راحتی محبوب حتی اگر....

به محبوب که نمیشه گفت چیزی...

پس به خودش میگه زبووووونت لال شه ...که نگی حتی اگر کنار دیگری

هیچی....همینکه تو می بینی حالمو....کافیه

.

البته که مکاشفات رو به شکل کلمات دراوردن نه فقط سخته

که ممکنه ماهیتش رو عوض کنه یا تمام حقیقتش رو به نمایش نذاره

یا حتی درست منظور رو‌نرسونه

ولی چه میشه کرد ....ناچاریم از نوشتن برای ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۱۲
تاسیان

اون حتی نمیدونه توی نبودش چی داره بهم میگذره

وگرنه ... بی درنگ میومد پیشم

میومد...

.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۰۳ ، ۲۰:۲۱
تاسیان

دارم تب میکنم

شایدم کردم

مریض شدم

و بهانه گیر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۲۱:۱۲
تاسیان

فک میکنی چقدر زمان لازمه تا فراموشت کنم

این هیچی

چقدر زمان لازمه تا هربار که کسیو میبینم باتو مقایسه اش نکنم و دنبال تو نباشم توی وجودش

اینم هیچی

چقدر زمان لازمه سر هر قرار و هرجا رفتنم خاطرات تو حمله نکنن بهم؟!!!!

تو بگو چقدر زمان لازمه این زخم فقط بسته بشه ها؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۳ ، ۲۰:۵۱
تاسیان

این صنم دقیقا چیه

که گاهی باهم نداریم و گاهی داریم

:))))))))))))

.

غریبه شدن برای وی اسان می نمود....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۰۳ ، ۰۰:۴۱
تاسیان

دایی بهم یه عطر داده

که نت اصلی و بوی غالب عطرشه

و من نمیدونم میزنمش که غرق لذت شم یا خودمو شکنجه کنم

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۰۰
تاسیان