سیاه نه،ولی کریه چرا :)
پیرو پست قبل ؛
اون ادم سیاه نیست
نوشته هام نه یعنی اون سیاهه مطلقه
نه ینی فقط بده و کلا بد بود
بالاخره من نون و نمکش رو خوردم
بالاخره اون با تمام ضربه هایی که زد
خوبی هایی هم کرد
و لحظات خوبم زیاد داشتم
بالاخره من اون عشق،شور،اوج هیجان،اوج خواستن
اوج دلتنگی و اوج ترس و اوج خوشی و ....
همه ی اوج هارو با اون ادم تجربه کردم
اونم مث بقیه نه سیاهه و نه اون سفیدی که به وقت عاشقیتو ذهنم تصورش میکردم
اون نه به اون خاصی و زیبایی و معصومیت ذهن من بود
نه به سیاهی پست قبل
تنها چیزهای قطعی درباره اون اینه که
اون ادم رابطه سالم و زندگی نبود
اون ادم سالمی هم نبود ب جهت روحی و ذهنی و اخلاقی
اون نقاط ضعفش بر خوبی هاش برای یک رابطه خوب،غالب بود
و نظرات سه چهار مشاوری که اون رو فاقد صلاحیت برای ازدواج میدونستن
درست بود
اینکه اون خواسته یا ناخواسته به من زخم های عمیقی زد
اینها قطعی هستن
اما ...
باگ این متن ها اینه که من راوی کل نیستم
و داستان رو از منظر خودم روایت میکنم
و خب طبیعتا به مشکلات جدی خودم کمتر میپردازم
نقش خودم در ادامه دار شدن این داستان
و اینکه اجازه دادم کسی باهام اونطور رفتار کنه
و ناخالصی هام
و رفتارهای اشتباهم
و حرف های و رفتارهای نابجا و ناحق من هم در قبال اون
خصوصا از یکجایی انقدر اسیب دیدم که منم دیگه ادم سمیی شده بودم واقعا:))
و یه رابطه فوق سمی در جریان بود
خواستم بگم شاید نشه کامل همه ابعاد ماجرا رو بنویسم و صرفا از سوز دل خودم بنویسم
ولی
خودم حواسم به سهم خودمم هست و اون ادمم برام سیاه نیست