تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

خدایا لطفا این مرد رو حفظ کن
قلبش رو التیام بده
و مراقبش باش تا غرورش نشکنه
ذهنش رو باز کن
و داستان زندگیش رو مورد عنایت قرار بده
ازش مراقبت کن
به خصوص از دست خودش!
بهش کمک کن تا به هرچی میخواد برسه،
بدون اینکه از کسی کمک بخواد
کمکش کن وقتی دلش گرفت قوی بمونه
آرومش کن تا با عصبانیتش خودش رو نابود نکنه
کمکش کن تا حس کنه شنیده میشه
حتی وقتی نمیدونه چطور حرف دلش رو به زبون بیاره
این تنها دعای منه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۷
تاسیان

عشقِ لعنتی...

صافی ترین آیینه ای هست که روبروی آدم قرار میگیره

یجوری با دقت بالا تورو برای خودت به نمایش میذاره

که تموم معادلات و دانسته هات رو زیر سوال میبره

یجوری خرابت میکنه ...که فقط از عشق برمیاد

فقط همون عشقم هست که میتونه یجوری بسازه تورو

که خودتم باورت نشه...

عشق پره درس بود برای من ...

عشق پر از درسِ برای من

هر روز معرفت جدیدی ازم بهم میده

عشق وقتی جوون و خامه،پر شر و شوره

هیجانش غالبه

عقل نداره

دیوونه اس

یجوری که بعدا خودتم باورت نمیشه تو بودی که اون کارهارو کردی

عشق وقتی جوونه خامه،سر پر سودایی داره

مغرور و زبون نفهمه

گاهی لجبازه

ولی جسارت خوبی داره

مث قبل بی کله نیست ولی هنوزم یکم دیوونگی رو داره

عشق تازه تو میانسالی به خودش میاد و باد کله اش میفته

تازه تازه یکم واقع بینانه تر خودشو ورانداز میکنه

عیب و نقصاشو میبینه

عذر میخواد

منعطف میشه

تغییر میکنه

کوتاه میاد

ایثار میکنه

متعهد میشه

چون زندگیو بهتر فهمیده و یاد گرفته

عشق توی پیری باید زیباترین صورت خودش رو داشته باشه

عشق من در ابتدای میانسالیه

تازه داره یاد میگیره مغرور نباشه

خودشو درست ببینه

بپذیره نقص داره و بعد...خودشو با همون نقصا هم بپذیره

که این شروع تغییر بلکه خود تغییره

دوست دارم پیری این عشقو ببینم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۰۳ ، ۰۰:۲۶
تاسیان

بدون بودن خودتم...میتونم به دوست داشتنت ادامه بدم! :)

.

ته ذهنم میخواد پیام بده که امروز بیا به دیدنم....

جاش ولی کل روز مشغول میکنم خودمو ...

تنهای تنها.

.

گاهی دلم براش میسوزه که فکر میکنه با رفتنش بهم لطف میکنه

گاهی ام عصبانیم میکنه که ...

.

گفت هرچی ام بشه ...آخرش برمیگردیم تو بغل هم

چون....

.

بدون بودن خودتم ، میتونم به دوست داشتنت ادامه بدم

.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۰۳ ، ۲۱:۵۹
تاسیان

به یاد روی تو بودم، چه آرزوی دیگری؟

چه خــوش گذشت...شب لیلة الرغائب من!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۰۳ ، ۰۷:۲۹
تاسیان

آرزو میکنم

بتونم امشب آرزوت نکنم...:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۳ ، ۲۱:۲۹
تاسیان

عشق

لعنتی ترین چیز ممکنه...

میتونه تورو خورد کنه

میتونه دلت رو بشکنه

میتونه بسوزونه تورو با تموم هستیت

میتونه هزینه زیادی برات داشته باشه

و تو با یادآوریش نه تنها پشیمون نشی

بلکه دیوانه وار لبخند روی لبت بیاد و فکر کنی

حتی بیش از اینم بود ارزشش رو داشت...

اون لحظه های ولو کوتاه...به سالها سوختن می ارزید!!

می ارزید؟!!!؟؟؟؟

.

میدونی....

بوتراب توی تااااریک ترین لحظات زندگیم

تنهااااا نور و نقطه اتصالم به هستی بوده

اون تاریکترین و لجن ترین نقطه ممکن بود؛ همونجا میومد

دستمو میگرفت و دست نوازش به سرم میکشید

من اگر سرد بود اگر خشک و بی ثمر،اگر مرده و بی هیچ بذری

پدرم اون بود همیشه...

اصلا نمیشه دربارش نوشت

فقط امشب یاد یکی دوخاطره ای افتادم که با عزیزترینم

از پدر صحبت میکردیم

وصف العیش نصف العیش نیست که

نمیدونی وقتی با عزیزترین ادم زندگیت

درباره یه عزیزززتری که همه هستی هردوی شماست و خود خوده عشقِ 

به صحبت میشینید ،چه شیرینه

خود بهشته

یکبارش اولین باری بود که توی الاچیق فشم نشسته بودیم

یکبارش وقتی داشتیم بستنی جلاتو میخوردیم و بستنی اون خوشمزه نبود برخلاف من

یکبار دیگه باز توی پارک پ که آبم از زیر پامون رد میشد

خاطرات شیرین زیاد دارم

اینا جنسش فرق داره فقط...

نورش زیاده :)

.

من نتونستم مثل فاطمه عاشقی کنم

اونم نتونست علی وار عاشقی کنه و ..

دوست داشتم میشد

گفت خواب حجت نیست و ...

ولی منی که اون خواب رو دیدم...

میدونم چقدر واقعی بود 

میدونم که...

چی میدونم من؟

.

فردا شب شبیه که بیش از هرشبی منو یاد اون میندازه

وقتی با حسرت میگفت لیلة الرغائبو از دست دادم ...

نمیدونست حسرتش رو چقد خریدار بودم

.

من عاشق دلش بودم...گرچه با رفتاراش دلم زیاد شکست

دل قشنگی داشت که مطمئنم جز من هیچکس قادر به دیدنش نبوده و نخواهد بود:)

.

برا خودم چیزی نمیخوام ... 

همه حرفم اونه با خدا...

هر چی خیره برای اون... من فقط بخشش میخوام.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۳ ، ۱۹:۴۴
تاسیان

دلم براش تنگ میشه...

شده...

هست همیشه...

م میگفت من مووووندم چطور دلش تنگ نمیشه برات

و چطور دوریت رو تحمل میکنه!!!

نمیدونم...شاید مردها باتحمل تر هستن

شاید به سختی تحمل میکنه و آسیب میبینه

حتی شاید دوریم اونقدااام سخت نباشه که نتونه تحمل کنه

چمیدونم...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۰۳ ، ۱۹:۵۸
تاسیان

با فهمیدن اینکه

حتی کسی رو نداره که بهش بگه

چقدر نبودنش سخته

شدت میگیره گریه اش...

.

 إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۰۳ ، ۲۲:۳۴
تاسیان

میدونم چرا نخواست پیام بدم

خودمم بهش فکر کرده بودم...

و میدونم چه باری رو از چه چیزهایی به دوش میکشه

تموم دیشبم توی خواب های پریشونم همین کابوس رو میدیدم!

توی خواب سخت بود اما توی بیداری به اون سختی نبود

احساس کردم به هر دلیل و با هر نتیجه ای

لااقل برای الان و این زمان

حق خواسته تنها باشیم و جدا از هم

میدونی

تموم این چندباررر

هیچ وقت حس نکردم وااااقعا و برای همیشه تموم شده

حتی حالا

نه که امیدوار باشم و این حس از اون امید بیادها

نه اصلا

فقط تموم مدت حس میکردم رب داره مارو تربیت میکنه 

توی تمام این رفت و برگشت ها

و اینبار هم جزئی از همون طرحه

و اون ...هنوز از زندگی من خارج نشده

.

ادامه دادن با کمترین نور....نمیدونی چقدر سخته که:)

کاش نور هم بشیم یه روز:)

این یه ارزوعه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۰۳ ، ۱۶:۱۰
تاسیان

اینجام

و دلتنگش

اما طلب دیدنش رو ندارم

نمیدونم

شایدم چون امیدشو ندارم.

.

ب این مدت بارها گفته این (یعنی من) اصن مَهِ

نمیدونم دقیقا یعنی چی

ولی یجورایی همون شیش میزنه و تو هپروته و اینا میشه گمونم:))

.

اخرین بار دوتایی اینجا بودیم

تو حیاط کنار هم

عکس گرفتیم و باهم جوشن خوندیم و قران سر گرفتیم

اینبار منم و دلتنگیش و دعا براش و ... .... ...‌.

.

میشنوی صدامو

یا صاحب الزمان ادرکنی

یا صاحب الزمان اغثنی

وقتی ته خط بودی این ذکرو بگو

من روزایی که میخواستم تمومش کنم

و روزای بعدش

که میگفتم الاااان دیگه جونم درمیاد و میمیرم

فقط با این ذکر زنده موندم:)

حالام وقتایی که نفسم یهو میره از درد نبودش و دلتنگیش و دلتنگیام

تهش،خونه اخر،به این ذکر چنگ میزنم

وقتی دیگه خیلی بی کس و کار و بی چیزم

.

اغثنی......ادرکنی.....الغوث...الغوث...الغوث.

.

خیلی دوستت دارم

حتی اگر هیچ وقت مال من نباشی

مال هم نباشیم

حتی اگر دیگه دوسم نداشته باشی

حتی اگر هرچی...

دوستت خواهم داشت....

تو عشقم نیستی

تو یه تیکه از خودمی 

دوست داشتنم رو زیر سوال نبر

من خودمم زیاد اذیت کردم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۰۳ ، ۰۳:۱۸
تاسیان

یادم نمیاد اخرین کی بار اینجا بودم...

شهر یار..

میگن مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

حالم خوبه

سرحالم

شیشه پایینه هوای شهر دلبرو نفس میکشم

و بهتر میشم...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۸
تاسیان

ممنونم ازت...

بارها و بارها توی سخت ترین شرایط ممکن

امید دوباره شدی...

نور شدی تو تاریکی

واسه همین میخواستم نور باشم برات توی تاریکی های زندگیت

نمیدونستم که...‌

.

میخوام بهش بگم انقد تو اون صفحه خودتو کردی تو چش و چال همه🙄

میترسم بگه بتوچه

یا فک کنه حسودم :/

.

امروز روز اکتیوی بود

مفیدترین روز سه‌ماه گذشته

و بارها ازش ممنون شدم و...

.

متاسفم

که شرایط یا هرچی نمیذاره

توی این شرایط کنارت باشم 

من واقعا میخواستم -بی هیچ انتظاری-

فقط کنارت باشم 

و هرکاری که باید انجام بدم

کاش فرصتش رو داشتم.

.

میشه بذاری بغلت کنم؟!

این تنها کاریه که ازم برمیاد...:(

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۰۳ ، ۲۰:۲۳
تاسیان

شَبَت بخیر...غَمَت نیز هم.

.

یه حرفایی رو فقط با بغل میشه زد،میدونی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۳ ، ۲۲:۲۸
تاسیان

کاش میتونستم زمان رو برگردونم یکم عقب تر

مثلا زمستون ۴۰۱ 

همه چی بهتر میشد نه؟!:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۳ ، ۲۰:۵۷
تاسیان

روزی چند بار به انگشت شصتم خیره میشم و تصور میکنم از بالای خط سبز نباشه

و غصه میخورم

.

دو روزه بند بالای شصت راستم تیر میکشه و درد میکنه

.

بارها تو ذهنم بغلش میکنم محکم و سرشو به سینه میذارم 

و با بوسه های مکرر سعی میکنم خیلی چیزها بهش بگم

.

این دور تلخ روزگار...یه روز تموم میشه

و برمیگردیم پیش خدا...پیش علی

اونجایی که نه خوفی هست نه حزنی....

.

❤️‍🔥🥲🥺عزیزم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۳ ، ۱۰:۴۸
تاسیان

یلدای دوسال قبل:

دلتنگش...

منتظرش

ولی نیومد چون اعتقادی به یلدا نداشت

و من که بی اهمیت از مناسبتهای تقویم

دنبال فرصتی برای بودن بیشتر باهاش بودم

منتظر بودم بعنوان خانوادمون...خانوادم..کنارم باشه

همین.

یلدای پارسال:

دلتنگش...

اینبار ولی نه منتظرش

با ابجی کوچیکه خونه دامادم

بابا تهران نبود

ولی بازم بعنوان خانواده دور هم جمع شدیم

مهمترین عضو خانوادم...خواهرم،رفیقم،بود و خوب بود همین

.

یلدای امسال:

دلتنگش!

بازم دلتنگش

با این تفاوت که خانواده ام خلوت تر از همیشه

تنهاتر از همیشه

ابجی کوچیکه و دامادم توی بهشت

من و بابا ...

خونه سوت و کور

رفیقش میاد خونمون

ولی خونه بازم سوت و کوره...خیلی سوت و کور

.

پشت فرمون به این فکر میکنم 

که خوشبحالش

خاطرات زیادی از من نداره توی شهرش لااقل

و منی که بارها در هفته از کنار خاطراتمون رد میشم

از کنار جایی که بار اخر پیاده شد سوار اسنپ شد و انقدر نگاش کردم تا از دیدم خارج شد

از کنار اخرین جایی که روبروم نشسته بود و کلی حرف زدیم

جایی که نفس نفس زد و به لرزش افتاده بود از هیجان

واقعا دیگه دوسم نداشت؟!!!:)

نگاهش،بدنش،چیز دیگه ای میگفت

چه میدونم...

.

شبِ طولانی بود واقعا....

.

 

 

.

یک عکس از دوسه عکس باقیمونده که هنوز نتونستم پاک کنم

عکس دیگه ، عکس دستاشه

یا دقیقترش

پینه های دستش

که عاشقشون بود...دست هاش....دست هاش...دست هاش....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۳ ، ۲۳:۳۹
تاسیان

دلم برات تنگ شده

بدجنس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۰۳ ، ۲۱:۲۹
تاسیان

نمیدونم چرا بارون ، انقدر منو دلتنگش میکنه

.

پاییز فصل بیرحمیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۰۳ ، ۲۱:۰۷
تاسیان

"در زندگی هرکسی کسی هست، 

که دوست داشتنی ترین پنهان دنیاست." 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۳ ، ۱۵:۱۱
تاسیان

«همه را مدیون توام... زمانی که تو را ملاقات کردم ویران شده بودم... تو مرا ساختی، دستم را گرفتی و بلند کردی. من هم تو را مثل یک تکه نان بوسیدم، روی پیشانی‌ام گذاشتم و عزیز و مقدس دانستمت... و عشق پدیدار شد، عشق...»

[از نامه‌ی جمال ثریا به زحل؛ ازبه]

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۳ ، ۱۵:۰۹
تاسیان

چقدر گاهی دلم میسوزه برای منی که

این سالها تلاش کرد فراموشش کنه

چه جونی کند دلم...

اون همیشه عزیز میمونه

ولی بار اخر... باورم شد اینده ای باهم نداریم

باورم شد که باید رها کنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۰۳ ، ۰۰:۳۳
تاسیان

بارون زده و هوا خنک و عالیه

و این منو یاد گرمای بغلش میندازه...

.

شبونه-شروین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۰۳ ، ۲۳:۳۷
تاسیان

اومدم یکی از رستورانهای مذکور

خوبه باز طبقه بالا خاطره نداریم

من خوبم..‌..

ولی خاطرات هم تیرهای قویی هستن

همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۰۳ ، ۲۲:۲۳
تاسیان

گاهی برام سوال میشه

من واقعا میتونم کسیو بپذیرم توی زندگیم و دوسش داشته باشم؟!

من از پشت تلفنم نمیتونم اینارو تحمل کنم

شایدم فقط این موارد تناسب نداشتن

و شایدم من آدمی شدم که تناسبی با کسی نداره

.

آره من زورم رسید که از نبودنش نمیرم! و زنده از اون ماجرا بیام بیرون

خودم رو با نبودنش سازگار کردم 

اما میتونم با حضور شخص دیگه ای هم سازگار کنم؟!

اونم وقتی یکبار بخاطرش دور زدم و...

نمیدونم...برای خودمم سواله راستش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۰۳ ، ۲۱:۳۹
تاسیان

میدونی

خوب شدن و رشد و زندگی و حال و اینها

هیچکدوم روی یه نمودار صعودی یا نزولی پیش نمیرن

بلکه یه نمودار سینوسی هست

یعنی همشون هر روز بالا دارن،پایین دارن

گرچه برایند کلی میتونه صودی یا نزولی باشه

میخواستم بگم من خوبم

واقعا دیگه بعدحدود ده سال میتونم بگم خووووبم

مثل سنگ بی ارزشی رفتم توی کوره حوادث این چند سال

و نمیگم یک سنگ خیلی قیمتی

ولی خیلی با ارزش تر خارج شدم

و منتظرم عشق با دستهای هنرمندش،حسابی تراش و صیقلم بده

حتی نمیتونم ادعا کنم تمام ناخالصی هام گرفته شده، ولی...

اصلا چرت گفتم:))

نمیدونم کجام

مهم هم نیست

بعدشم مهم نیست

همینکه زیر سایه ربوبیتش هستیم کافیه

.

خوبم ولی وقتی به گذشته

خصوصا چهار سال اخیر که‌فکر میکنم

اصلا،اصلا،اصلا باورم نمیشه که زندگی من بوده

و اون شخص من بودم که از دل اون شرایط زنده و خوب بیرون اومدم

انگار خواب دیدم

یا داشتم فیلم میدیدم

اگر لطف حضرت حق نبود

من بارها توی این دوسال مرده بودم!(بدون هیییچ اغراقی)

و فقطططط خودم و خدام میدونیم چه روز و شبایی گذروندم

و چطور صد خودم رو گذاشتم وسط

و چطور به تمام اونچه که میشد چنگ زدم و متوسل شدم تا خودم رو نجات بدم

میخوام بگم آدما نمیتونن به یکی نگاه کنن و بگن واااو خوشبحالش چقد خوبه حالش

چقد خوبه که خوبه حالش

چون نمیدونن اونا چطور و از دل چه شرایطی عبور کردن

.

خدایا به همون رحمتت که موسی از از نیل عبور دادی

و نوح رو از موج ها

و ابراهیم رو از دل آتش

و یونس رو از دل نهنگ دریا

و محمد ص رو از دل بلاها و مصائب

و مارو بارها از دل مشکلات

هرکس توی شرایط سختی هست ازش عبور بده

و به احسن حال برسون

آمین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۰۳ ، ۱۷:۲۲
تاسیان

راستش دیگه،

توی قلبم هیچ پروانه ای پر نمیزنه

گمونم پروانه ها مردن

قلبم آروم گرفته...

.

عاشق مثل قماربازه

اینبار میخوام روی خودم قمار کنم...

.

پرسید دوست داری به کدوم مقطع زندگیت برگردی

گفتم هیچ مقطعی

همین سن و سالی که توشم دوست دارم

سن و سال عجیبیه

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۰۳ ، ۰۰:۰۰
تاسیان

میدونی

دنیا میتونه جای بد و ناامنی باشه

میتونه یه مسافرخونه فوق العاده باشه

یا بقول پدر امت، درختی که زیر سایه اش آدمی دمی آروم بگیره

 

آدما میتونن بد باشن و نامرد و فلان و بهمان

میتونن نشونه و آیه خدا باشن

 

تو میتونی یه موجود ناکافیِ دوست نداشتنیِ اضافی باشی

میتونی یک اسم منحصر به فرد رب العالمین باشی...یک تکه از کل

 

و همه اینا به چیزی که توی وجود خودت در جریانه برمیگرده!

واقعا چیزی اون بیرون نیست

دنیا تویی،تو دنیایی

و جز تو کسی و چیزی نیست

میگن قانون جاذبه

من میگم قانون آینه!

نه چون تو توی وجودت با خودت بدی،دنیا و آدمای بدو جذب میکنی

تو فقط داری چیزی که توی وجودت در جریانه به تماشا میشینی

در آینه ی دنیا،آدمها،اتفاقات و....

من توی آینه ی خودم....

ترس دیدم

یک ترس بینهایت از زندگی

چون خودمو رها کرده بودم یکجا،

چون خودمو دوست نداشتم از یکجایی به بعد

چون خودمو لایق خیلی چیزها نمیدونستم

و لایق خیلی چیزها میدونستم

و به اشتباه فکر میکردم

که این دنیاست که نامرده

که آدمها هستن که بهم آسیب میزنن

قدرمو نمیدونن

بقدر کافی دوسم ندارن

رهام میکنن

ازم سواستفاده میکنن و ......

درحالیکه اونها فقط آینه بودن

و من تمام مدت داشتم از دیدن خودم عذاب میکشیدم!

و از خودم میترسیدم

و از خودم فرار میکردم

و به سمت خودم برمیگشتم

و باز کلافه از درگیری با خودم...فرار میکردم

 

حالا دیگه نه

فرار نمیکنم

دنبال جایی نیستم که خودم اونجا نباشم

آروم گرفتم

به سمت خودم برگشتم

آروم به خودم نزدیکتر میشم

من جای اونی که اون بیرون دنبالش بودم

بهترین رفیق و همدم خودم میشم

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۰۹
تاسیان

اعتراف میکنم دچار touch starved هستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۵۲
تاسیان

اخییییش

هوای خنک پاییزی..😇

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۴۵
تاسیان

دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان

در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان

ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
روزی بیامیزیم اگر با یکدگر دیوانه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو
دیوانه خو، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان

یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

 

«حسین منزوی»

.

قشنگ ترین قسمت عاشق بودن

دیوونگیشه:)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۰۳ ، ۲۲:۱۵
تاسیان