جنگ داخلی فقط جنگ بین این دل و یه دل دیگه
جنگ داخلی فقط جنگ بین این دل و یه دل دیگه
عب نداره مینویسم
شاید خوره اش از جونم افتاد
شاید یکم خالی و سبک شدم از این حس
یکم دست از سرم برداشت
قلبم میسوزه
مثل یه آدم مستم
بیخود و بی اختیار،تب کرده و هذیان گویان
همش دستم بیقراری میکنه برای گرفتن شماره اش
کاش به همین راحتی بود
شمارشو میگرفتم و اونم زنگ اول نخورده بدون توجه به شماره
گوشیو برمیداشت
+ بله؟!
+الو...
شمارمو میببنه...سکوته
صدای نفساش میاد
گرمای نفساش از پشت گوشی گرمم میکنه
اشکام مثل حالا سر میخورن؛
_ خیلی سخت بود...نشد...نتونستم
باید صداتو میشنیدم
+سلام
_ سلام عزیزمممم
خوبی؟
+ شکر
_ جز شکر؟ همیشه شکر...ولی حال دلت چطوره
من گیجم
هنوزم مثل پارسال نیستم بدحال
اما هزار فکر به سرم میاد اگر وقت خالی پیدا کنم
بدددد نیستم
اما ... اصنم خوب نیستم
هزار تا فکر دیوونگی به سرم میزنه تو همون فرصتای کوتاهِ فکر کردن
بیشتر فکر میکنم چقدددد من بدبختم...
.....
حرفام نصفه میمونه...
واقعیت میزنه پس سرم....
گوشیو میذارم کنار برای بار صدم
تا با این وسوسه مقابله کنم
چقد آدمی بدبخته وقتی کسیو دوست داره که نباید...
ولی اگرمیدونستم خواستن کسی انقد دردناکه
به هفت پشتم میخندیدم آرزوی عاشق شدن میکردم
البته خواستن کسی نیست که سخته
خواستن کسی سخته که ....
.
اگه دوس داشتن کسی باعث شه دلت برا خودت بسوزه
خستهههه شی از دست خودت
و احساس بدبخت بودن زیاد کنی
ینی چی حالا؟!!؟؟
.
امروز گرررررم بود
شدیدا کلافه کننده
دوسه بار نزدیک بود تصادف کنم از بس عصبی بودم از گرما
خواب شب قبلم بی تاثیر نبود البته
هرطور بود گذشت
حالا بعد کلی دوندگی برای مراسم امروز
روی تخت ولو شدم ماه از پشت پنجره زل زده بهم
و چند لحظه قبلتر وقتی دیدن فیلمش اشکم رو جاری کرد
دلش برام سوخت و دلداریم داد
از بچگی عادت داشتم با ماه صحبت کنم
اما حالا نمیدونم چند وقته حتی به ندرت نگاهش میکنم
شاید چون ماه خودش به تنهایی کلی خاطره رو تداعی میکنه
که الان گرچه مرورشون نکردم حتی
همین یادآوری سربسته ی سرسری...
قلبم رو به درد اورده
بگذریم
کاش فردا شنبه بود میرفتم سرکار
شاید من اولین کسی باشم که ارزو کردم فردا شنبه باشه
و بتونم برم سرکار
بکی از اون ته ته ها سوالی داره...
اجازه پرسش بهش نمیدونم حتی
محکم سر تکون میدم...آررررره
فعلااااا میخام فرار کنم
فعلا نمیخام فکر کنم
فعلا میخوام اینطوری بگذرونم...
نمیدونم چرا یهو یاد این خاطره و پست افتادم
مربوط میشه به ۲۶/۰۸/۱۴۰۰ !
؛
بی هوا وسط اون حرفا میگه برام قران بخون
مث برق گرفتن لحظه ای...
سر تکون میدم که نه!
میگه قدر بخون
دارم هنوز سرمو تند تکون میدم به دوطرف
که شروع میکنه کنار گوشم ب خوندن و ...
من به گریه کردن
به لرزیدن،خالی شدن،گریه کردن
و فکر اینکه تو...زخمی یا مرهم
.
.
گریه دارم،میدونم
اما گریه ام نمیاد
سخت شدم
دوسم ندارم این سختیو بشکنم
میشم همون دختر با پوسته ی سخت دورش...
که فقط برای تو از اون پوسته خارج شد...
چون میخواست آدم عاشقی باشه
عاشقی کنه
چون روح تورو،تموم تو رو با تمومش میخواست
حالا دیگه شاید دلیلی بر نبود این پوسته نباشه
دروغ چرا
دوست دارم رها باشم
دوست دارم مثل آبِ روون باشم
از خودم به در بیام...
ولی چیزهایی(ترسهای،عادتهایی و ...) هستن
که وادارم میکنن برگردم به خودِ قبلم
دارم چرت میگم راستش
من خودم قبلمم نیستم
احساس جدایی ندارم
منم یکی ام مث بقیه
و بقیه ام مث من
کلی دوست و رابطه جدید پیدا کردم
دیگه عجیب غریب فکر نمیکنم
هرچیو دراماتیک نمیکنم
دیگه هرچیو فلسفیش نمیکنم بقول میم
تنهام،ولی احساس تنهایی آزارم نمیده مثل قبل،و پذیرفتمش
اصولا تنهایی هیچ وقت ترس من نبوده!
چون من تنهایی پرباری دارم
توی تنهاییم همیشه کلی برنامه و لذت و .. هست
من از دوست نداشتن و دوست داشته نشدن میترسم!!!
فکر میکنم اگر از دنیا برم درحالیکه عشقی در دلم نباشه
و کسی نباشه که مهر من توی دلش باشه
به دنیا اومدنم عبث میشه
و چیزی از خودم باقی نذاشتم
(باز فلسفیش کردم!؟؟:))) )
دلیل اینقدر نوشتن و درهم نوشتن و بی سروتهی...
همین بیتابی هست که ....دلشوره شده
یه بغض قلقلی توی گلوم دارم
نه پایین میره راه نفسم باز شه
نه بالا میاد بشکنه راحتم کنه
.
از وضعیت فعلی زندگیم خیلی راضی ام اما
صبح ها به محض بیدار شدن میزنم بیرون
۸ میرسم تا....۴...۵...
هروقت بشه...
خونه اگر بیام شام میذارم ،میخورم و قبل از ۱۰ از خستگی غش کردم
و این یعنی هیچ فرصتی برای نشستن،فکر کردن،غصه خوردن،
و حتی حس کردن ، نیست
همیشه برام سوال بود چطور آدما خودشون رو غرق کار میکنن
البته یجورایی تکنیک بیرحمانه ای هست،در قبال قلب
اما میخوام امیدوار باشم ،اون مووووج احساسی که الان
پشت سد بی فرصتی، زندانی شده
با مرور زمان فروکش کنه
امیدوارم زمان همه چیز رو بهتر کنه
التیام ببخشه
جسمم توی این یک ماه واقعا خسته شده
حقیقتا با خستگی میخوابم و با خستگی بیدار میشم و با خستگی
خیلی فشرده کار میکنم
اما راضی ام...خیلی
حداقل وقتی نفسم بند میاد و
دلم میره که زنگ بزنم بهش تا فقط برداره و در سکوت صدای نفساش رو بشنوم*
مجبور میشم روی کار تمرکز کنم و ...حواس دلم رو پرت
خلاصه اینبار مغزم داره به قلبم غالب میشه....
*(که البته که محاااااله برداره،فکر نمیکنم توی پنج سال گذشته حتی یکبار این اتفاق بطور عادی افتاده باشه که من زنگ بزنم و...)
.
.
«نمیخوای بهم فرصت اینو بدی که فراموشت کنم؟
از این کارت لذت میبری چون...
خوشت میاد ببینی چی از خودت به جا گذاشتی مگه نه؟!
چرا مدام خودت رو یاد من میندازی؟!»
آها..
اینام از همون عواااارضیه که
گفت بپذیر و باش کنار بیا...
.
.
داشتم فک میکردم فقط برای اون قران خوندم
فقط برای اون اواز خوندم
فقط برای اون....کارهایی کردم که قابل بیان نیست
قبل اون نکردم
بعد از اونم نخواهم کرد
و فهمیدم نگاه های فانتزی زیادی داشتم
که اینم بعد از اون ندارم...
چراحرفای آدم با کسی میخوادش،
هیچ وقت تمومی نداره؟!
نه از دیدنش
نه از شنیدنش
نه از گفتن باهاش
نه از بوسیدنش
نه از آغوشش
و نه از عطرش
سیر نمیشی..
.
+ دل کندی دیگه دختر؟!!!!:)
«خدایا لطفا این مرد رو حفظ کن
قلبش رو التیام بده
و مراقبش باش تا غرورش نشکنه
ذهنش رو باز کن
و داستان زندگیش رو مورد عنایت قرار بده
ازش مراقبت کن
به خصوص از دست خودش!
بهش کمک کن تا به هرچی میخواد برسه،
بدون اینکه از کسی کمک بخواد
کمکش کن وقتی دلش گرفت قوی بمونه
آرومش کن تا با عصبانیتش خودش رو نابود نکنه
کمکش کن تا حس کنه شنیده میشه
حتی وقتی نمیدونه چطور حرف دلش رو به زبون بیاره
این تنها دعای منه»
.
مهمترین چیزی که درباره خودمون فهمیدم
این بود که ما با خودمون صادق نیستیم!
ما یک دله،یک رو،یک رنگ و رها نبودیم
ما به «خودمون» دروغ گفتیم
و این، از مهمترین چیزهایی بود که کمک کرد
بتونم بپذیرم و نشکنم مثل قبل...
از این واقعیت که ما خودمون رو دوست داشتیم
نه دیگری رو
که ما ...در علاقه مون صادق نبودیم
چه میشه کرد....؟!
دروغ همیشه بهای سنگینی داشته!
مثل خودخواه بودن
.
آدم، جایی که از خاطرات بد عبور میکنه
بالغ نمیشه!
آدم جایی بالغ میشه که
از خاطرات خوب گذر میکنه!
«به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است،
تسلیم شو.
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بیتو.
نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود.
از کجا معلوم زیرِ زندگیات بهتر از رویش نباشد؟!»
صدای تلویزیون از سالن میاد؛
+ میدونی خوشبختی ینی چی؟!
خوشبختی ینی تلاش کنی خودتو تغییر بدی
نه زور بزنی دیگران رو تغییر بدی.
.
.
و من تمام مدت تلاش میکردم همه چیزو تغییر بدم...
.
حرفم نمیاد
قلبم نطقش کوره...
افسرده و زمینگیر نیستم
مریض و بدحالم نیستم مثل پارسال
ولی خووووشحال؟!
راضی؟!
عاشق؟!
نه اینام نیستم
کممممی شاکرم
آرومم...آروم گرفتم
دست از زور زدن برداشتم
تسلیم شدم
تسلیم نفهمی و کوری و کری هام
هیچ حس منفی و بدی ندارم
اما از حس های خوب هم پر نیستم
چقد با کلمات بازی میکنم....
مگر باید همیشه از حسی پر بود؟!!!!
خالی بودنم ....یه حسه که همیشه هم بد نیست
مث الان...که خالی ام اما نه یه خالی بودن بد
چکار میتونم کنم وقتی زندگی همینه،من همینم که هستم،آدما و دنیا هم...
.
.
این چه عنوانیه زدم...
عنوانی که نشد دربارش حرف بزنم.
تو رو از دلم میگیرم.
بیخیالت میشم.
این روزا آخرین روزاییه که از فکر نداشتنت مریض میشم...
خودم میفهمم،نمیدونم برای بقیه چقد مشخصه که این مریض شدن ها
بدون هیچ دلیل جسمی
از کجا آب میخوره
ولی آخرین ریشه هارو هم میزنم و ...
دل رو از بندت رها میکنم...
تمومش میکنم
همین روزا..
گرچه شدتش با گذشته قابل مقایسه نیست...
پارسال توی همچین روزی تموم شد
از همون روز! توی دکتر بودم...
تا مهر ماه که ...
صبح که بارون میزد نتونستم چیزی بخوام
راستش چیزی هم نمیخوام
بارها چیزهایی خواستم که نباید
و از خواستن هام آسیب هایی دیدم که ....
پس فقط شکر کردم
با یاد آوری روزها و لحظات و احوالی که از سر گذروندم
فقط شکر کردم که اونهمه غم و حال بد رو بهتر و بهتر کرد
داشتم میگفتم
گرچه شدتش با سال گذشته قابل قیاس نیست
اما هنوزم شبا خواب پریشون میبینم
توی خوابهام مدام دنبالشم
دلتنگشم
حتی بیتابِ دیدنش میزنم به جاده و ...
نه به اون میرسم نه جای دیگه
گم میشم و به قهقرا میرم
توی خوابم ازدواج میکنم و بلااااافاصله پشیمون میشم و
دنبال ابطال عقدم
مدام دلم اونو طلب میکنه
و من از خودم و دلم و این طلب فرسوده ام!
بدحال نیستم
با اینکه هیچ حسی ندارم و این همیشه برام حکم
ارامش قبل از طوفان رو داشته
اما احساسم اینه که اینبار طوفان سبکتر از قبله
با اینحال ترس گوشه دلمو چنگ میزنه
که چقدر دیگه قراره بها بپردازم برای این عشق،دوست داشتن،خواستن
یا هرچیز دیگه که اسمشو بذاریم.
همش فکر میکنم فقط خودم میدونم چه بهایی پرداختم
و نصیبم هیچ شد...
نه هیچِ هیچِ
بی انصافیه
خودمو شناختم
خدارو بهتر شناختم
منظور از نصیب فقط ....
بگذریم.
.
پشیمون نیستم
از پنج سال وقت و محبت و سلامت روح و روان و جسمی که گذاشتم
فدای یه نگاش
فدای کله ی کچلش
فقط مطمئن نیستم بتونم خودم رو مادر و همسر کسی تصور کنم
نمیتونم
نمیخوام
نمیشه
نمیدونم....
من توی پیویش در حال تایپ نکردنِ:
جدی جدی بیخیالت میشما!
از دلم بیرونت میکنما...
ولت میکنما...
بیخیالت میشما!!!
برم؟!!!
برم پشت سرمم نگاه نکنم...
درهارو ببندم
پلهارو خراب کنم
اینجارو ببندم
محو شم
محوت کنم
میرما....
ایندفع راس راستی میرما...
.
و در خیال خامِ شنیدنِ....نرو!
:)
بعد از یک هفته میاد....:)
درک نمیکنم چرا خواب دیدن کسی چطور انقدر دلتنگی ایجاد میکنه
حالم مثل توی خوابمه...
دوست دارم پاشم برم دنبالش..
.
اومده بود دیدنم
آماده شدنم یکم طول کشید،گیر کرده بودم توی موانع و اتفاقات
رفت....
هم من از تقدیر ناراحت بودم که نذاشت زودتر بیام
هم از اون که نتونست بیشتر صبر کنه
حتی بعد که خواستم برم دنبالش...
چقد اتفاق مانع میشد...
ضجه ی از سر عصبانیت و دلتنگی و استیصالم وسطای خواب...
که بعدش یکم راه رفتن پیشش هموارتر شد ...یاداوریش دلمو برام میسوزونه
راستش دیگه خیلی تجزیه تحلیل نمیکنم
اگر فکری کنم فکرای بد و تلخی نیستن
هرچی و هرطور بود قبول کردم
بنظر میاد رهااااا کردم
گرچه این خواب....(اگر اون دلتنگ نبوده باشه و نیومده باشه به خوابم)
نظریاتمو میتونه زیر سوال ببره...
دوست دارم برم قم حرم....
پسرکم...
دخترت دلتنگته....
:)
میپرسه الان بیشتر چه حسی داری؟
خشم؟! غم؟..
قبل از پرسیدن اونم توی خودم جستجو کرده بودم
باز هم نگاه میکنم
نه...
هیچ خشمی نیست
غم؟ شاید یه غم ملایم
با اینحال اینم میگم که میترسم...
از موج های بعدی هیجاناتی که ممکنهههه سرم آوار بشن
و الان برام قابل تخمین نیستن حتی
ولی در حال حاضر هیچ خشمی نسبت به اون و یا حتی خودم ندارم
اونقد غمگین نیستم که توی غم غوطه ور بشم
و غمم انگار بیشتر از جنس پذیرش هست
پذیرش اینکه ... بگذریم
پذیرش اینکه هرچی بود بود دیگه،نشد
بهر دلیلی نشد.
همین.
.
از اینکه اولش بیش از هرچیزی شوک بودم نمیگم
نمیگم حدود دوهفته قبلش دیداری داشتیم که
دیدار خوبی بود و بهمون خوش گذشت
توی تاریکی بالای شهر وقتی گفتم نگرانشم در غیابم
حس عجیبی جاری بود
دقیقا نمیدونستم داره به چیزی که من ،فکر میکنه یا...
.
و نکته بعد...
اینکه نمیدونستم بار آخره...
با اینحال مثل همیشه، لحظه آخر نمیتونستم از بغلش جدا بشم
اون اما طوری رفت که انگار فردا هم قراره همو ببینیم
ولی میدونست دیدار آخره،نه ؟!:)
زیادی سرسری رفت اگر....
.
.
میگفت
«برای رفتن هزااااار دلیل داشتم
برای ماندن اما،تنها «یک جفت» دلیل داشتم
چشم هایت...
عاشق همین قدر خاک بر سره»
به عکس هایی که روز آخر از چشم هاش گرفتم نگاه میکنم
و تایید میکنم
مهم ترین دلیل موندنم رو.
من دختر بچه ی پارسال نیستم
انگار بزرگتر شدم
انگار بعد سالها هجده ساله بودن
ناگهان سی ساله شدم...
.
بزرگ شدن شاید درد داشته باشه
اما مث بچگی توی درد نمیمونی...
حتی اگه درد توی تو بمونه
تو تووش نمیمونی
و درد کشیدن فقط میشه بخش گذرایی از زندگی
که فقط باید صبوریش کنی....
شما میتونید کسی رو دوست داشته باشید
دلتنگش بشید
باهاش وقت بگذرونید
باهاش بخندید
فیلم ببینید
غذا بخورید
پارک برید
رستوران برید
باهم بخوابید
سکس کنید
حموم برید
اشپزی کنید
قهر کنید
اشتی کنید
هر روز تلفنی صحبت کنید
و ........
و رابطه ای باهم نداشته باشید
جالبه نه؟!:)
بعد ورزش برقا رو خاموش میکنیم موسیقی بی کلام با پس زمینه
صدای بارون پخش میشه
چشمام میره روی هم
و به خودم که میام بعد آهنگ
میبینم تمام مدت با تو بودم...
توی یه ساحل بارونی...
شاد و آروم ...
و اصلا شبیه این روزامون نبودیم..
.
این روزا هی بعضی خاطرات میان بالا
خاطره برف بازی تو گردنه قوچک
وقتی دنبالم میدوییدی و من جیغ زنان فرار میکردم
وقتی تو برفا مدفونم میکردی و بابا نگرانم بود
وقتی کولم کردی
وقتی به شهر از ارتفاع نگاه میکردیم
وقتی خیس نشستیم تو ماشین و دستتو تو دستام گرفتم
وقتی خوشمزه ترین آش رشته دنیارو کنارت خوردم و....
.
خاطره آخرین دیدار...
که چند روز گذشته با فکر کردن به اینکه
یعنی آخرین بار بود واقعا؟!، بغض و اشک دویده به چشمام
و شکر از اینکه لااقل موفق شدم برای آخرین بار چشم هات رو ببوسم
نمیدونم چه حرصیه که به بوسیدن چشم هات دارم
و نمیدونی چشم هات توی هر حالتی چقدر خواستنی هستن
تنها دریچه ای که ازش میتونم دنیای درونت رو نگاه کنم...
وقتی اینقد کم حرفی...
.
.
و یک عالم خاطرات دیگه
که با یاد اوریشون
به خود اون لحظه ام حسودیم میشه
.
گاهی هم یاد اون جمله ات می افتم
اون لحظه رو خوب یادمه:)
بعضی حرفا نقش میبندن رو دل....
توی حیاطم و شبه...
با لحن ارومی میگی گاهی میخوام بهت بگم ... بیخیال مشاور و همه چی
بیا همین فردا عقد کنیم
و فکر میکنم کاش میگفتی و کاش من قبول میکردم و ...
ولی کاش خیلی معنایی نداره راستش...
ولی این روزا منم دلم میخواد بگمت
بیخیال همه چی بیا سخت نگیریم و خوش باشیم...
ولی گفتنش این روزا بهت راحت نیست
فقط آرزو میکنم کاش قدرتی داشتم که دلتو باهاش آروم کنم
و حالا که ندارم و نخواهم داشت
به کسی که یادش تطمئن القلوبه پناه میبرم
و پناهت میدم...
من یه گلدون پر از گل بودم وزش چشم تو پاییزم کردعشق من، عشق به دست آوردنت، با همه دنیا گلاویزم کرد
.
یاد کولکسیونی که از عکس چشم هاش در حالت های مختلف درست کرده بودم
افتادم
.
.
صدای پس زمینه با صدای شادمهر؛
منو تو آغوشت بگیر،آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عاااادته، ترکم نمیشه...
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون،هیچکسو جای من نیار...
دوستت دارم
ولی بهت اعتماد ندارم
جمله ای که هردوی ما گفتیم
و هردوی ما شنیدیم
ولی شاید... با دو نتیجه مختلف...
یهو بوش میپیچهتو مشامم...
مث حالا
مشهد که بودم دوبار کسی از بغلم رد شد
که عطرش خیلی شبیهش بود
یکبار توی حرم یکبار در راه حرم
و باعث شد وسط خیابون استپ شم و سکته ریزی بزنم
حالام قلبم از عطری که پیچیده متاثره...
و باعث میشه بی دلیل گریه م بگیره
بزرگترین نعمتی که یه آدم میتونه داشته باشه
یه آدم دیگه س
که ...
.
ممنون
و شکر