تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

برای بار چهارم توی امسال دارم میرم حرم

الان نگاه کردم، هر فصل رفتم

به ف میگم امسال سال خیلی خوب و پربرکتی بود

چهار بار رزق زیارت داشتم

ح رو دیدم...

.... شدم

کلییییی خاطره خوب دارم...

کلی تجربه قشنگ

کلی اولین بار....

امسال سال خوبی بود.

.

بار قبل فک نمیکردم به این زودی و بعد سه ماه برم باز

خواسته بودم بار بعد باهمی بریم

توو اخرین خدافظی خواسته بودم

حالا باز دارم میرم.تنها.الحمدلله.ممنونشم.

امیدوارم اقا تورو هم بطلبه زیارت رجبیه.امیدوارم.

.

*صدات...یا چشات...یا...عطرت...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۳۱
تاسیان

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبـر کن ... که دوا می فرستمت

.

.

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل!

میگویمت دعا و ... ثنا می فرستمت.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۵۱
تاسیان

چقدر دوست داشته باشم

امشب نماز عشا رو زیر نور ماه

به تو اقتدا کنم و بعد پیشونیتو ببوسم

خوبه؟!

.

.

بعضی خاطرات هیچوقت قید گذشته نمیگیرن

بس که زنده ان، همیشه _حال_ میمونن...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۵۷
تاسیان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۳۳
تاسیان

اکنون کجایی
ای خودِ دیگرِ من؟
آیا در این سکوتِ شب،
بیداری...؟

 

#جبران_خلیل‌جبران

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۵۳
تاسیان

اومده بالا سرم میگه:

«مگه تو یه ساعت دیگه قرار نداری؟!

من مونده بودم

اون روز که ح میخواست بیاد تویی که همیشه مغازه اول خرید میکردی

کل تهرانو واسه یا لباس گشتی و آخرم به زور خرید کردی

تا دقیقه آخرم داشتی فعالیت میکردی

حالا یه ساعت دیگه قرار داری لم دادی فیلم میبینی؟!!!

من باید فکر قرار تو باشم

اینجاست که میگن تفاوت را احساس کنید»

و میخنده و می ره ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۵۷
تاسیان

این دو روز به غایت شلوغ بودم

سرم شلوغ...دورم شلوغ

تموم عصر تا شب به کار منفورِ خرید کردن گذشت

با خنده به ف میگم بریم خرید درمانی

میگه اره منم اونشب که اومدم خیلی خوشحال بودم

برای من اما که اجبارا و از سر احتیاج اومدم برای خرید

این فقط یه شوخیه

و غم انگیزِ ماجرا اونجاست که بعدِ کلی پیاده شدن

نه تنها حس خوبی ندارم

که میخوام بشینم و گریه کنم

این حس برام بینهایت عجیبه

شهر که اول صبح با آسمونِ صافِ آبیش و کوههای دلبره سفیدشو نور خورشید

بینهایت دوست داشتنی بود

حالا با تاریکی هوا بازم منفور شده

دوس دارم برسم خونه و بخزم تو کنج خلوت

مثل صبح با هیجان از قشنگیای شهر عکس نمیگیرم

جاش دلم میخواست اونجا بودم

چه غم انگیزه که انقد ناراحتم اما حتی نمیتونم گریه کنم

.

میدونم این روزام میگذره

من از این روزا اما....

هیچی

.

شب بخیر زندگی

شب بخیر بی معرفت!

.

.

.

عوضی: عزیزی که اذیتت میکنه و تو حتی نمیتونی ازش دلخور باشی

زخم زننده ی دوست داشتنی

عزیزِ دل شکن.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۴۳
تاسیان

 

 

.

ساکتی اما توو چشات....

.

...که غرق طوفانِ توام...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۵۸
تاسیان

میگه فک کنم اینجا خاطره دارن هرشب اینجاس

می خندم که نه

میگه پس اینجا تنها جاییه که خاطره ندارن

میخندم که آره

بعد خنده محو میشه ...یاد دونقطه ی نزدیک اینجا افتادم

در اونور و در اینوره پارک...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۱۶
تاسیان

از اون شبا که خودتو تموم روز مثل چی غرق کار کردی و خسته

تا شب بخوابی بی فکر

بعد از شدت خستگی خوابت نمیبره

تراژدیه خنده داریه :))))))

.

#ژانرِ_این_روزهام

.

چار روز و پونزده ساعت تا حرکت.

.

فک کن یه شب تصادفا وسط صحن انقلاب،یا گوشه صحن قدس عزیز

ببینمش

خوش خیالیام همه رو دیوونه کرده،خودمو دیوونه خونه! :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۱۲
تاسیان

گف واسه تو دوسر برده این داستان

اگه خواستت و اونقد خواستت که جنم جلو اومدن داشت که خب...

اگرم جنمشو نداشت و استقلالی نداشت...بهتر که نرفتی تو زندگیش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۳۰
تاسیان

چقد دوس داشتم الان با تو زیر این درخت روو به شهر نشسته بودم

دستامو میبوسیدی

چشماتو...بوسه بارون میکردم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۴
تاسیان

بارون ریز و نسیم خوبی میزنه

مثل اون روز جنگل

چقد خاطرات ترسناکن!

اون همه خاطره .. سخته یادم بره...سخته...

قراره تا همیشه یه گوشه ی دلمو غمگین کنن؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۱
تاسیان

بعد از ساعتی گریه تو بغل ف اومدم پارکی ک گفتی غروب سکه ای! داره

و جون میده برای قدم زدن با خانواده

ف وقتی گریه میکردم بدون حرف فقط بغلم کرده بود و سرم رو میبوسید

پشتم رو نوازش میکرد...دعوام نمیکرد که گریه بسه،پاشو..

میدونم طاقت گریه مو نداشتی

ولی باید میذاشتی سیر تو بغلت...

ناشتا از صبح،با دل ضعفه نشستم و حریف چشمام نمیشم

زدم بیرون چون نمیخوام پدرو بیش از این نگران خودم کنم

میدونم چون من هیچوقت ناراحتیامو بروز نمیدم وقتی یکم ناراحت میبینتم چقد نگران میشه

راستش زندگی...رسوا شدم...

تقریبا همشون متوجه شدن حالم مرتبط با کیه...

دوس دارم بیام اینارو به خودت بگم

ولی نیستی ببینی...تو جاده ای..اینجا مینویسم

چقد «بی تو بودن» مسخره اس!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۱۹
تاسیان

دوست داشتن کسی

آدمو کم طاقت،یا بی طاقت میکنه

دوست داشتن کسی همینقد بیرحمه؟!!!!

چقد سخته همه چی,زندگی!

نگفتم زندگیمی؟!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۰۸:۳۵
تاسیان

گفتم که مشکل «منم»

چرا گفتی تو مشکل نیستی!؟

من باورم شده بود!

گفته بودم زودباورم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۰۷:۱۰
تاسیان

دیدی گفتم دعوت مشهد مشکوکه!؟

لطف رجبه...

خدا دل مارو از لطف غیر غنی کنه...

...بت شکن است او..........بت شکن.

.

هه

حالا هی باید ناله کنم اینجا از نبودنت و بی معرفتیت؟!

چه کار بیهوده ای

یعنی قراره این دوماه...این پنج بار...بقیه عمرمو گند بزنه بره؟!!!

چه ناعادلانه

چقد بعضی انتخابا بهای سنگینی دارن!

و چه عجیب که تو با علم بهشون انتخابشون میکنی!!!!

دارم میرم توو لاک دفاعیم

گرچه لاکی نمونده دیگه...

دفاعی ندارم دیگه...در برابر حملات من به خودم....

دربرابر تو که ...هیچکس باتو جز من بی سپر نمیجنگه...

چی میگم؟!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۹ ، ۰۷:۰۶
تاسیان

تو‌نیستی...

پناه اوردم به تاسیان!

کاش زودتر بیای.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۰۰
تاسیان

هیچوقت کسی رو انقد نخواستم

وقتی جدیه

وقتی خجالت زده اس

وقتی ترسیده و مضطربه

وقتی شوخ و بیخوده

حتی وقتی قهر و اعصاب خورد کنه

من .. تالا هیچوقت کسی رو انقد و اینطور دوست نداشتم!

«...کاش مهرت به دلم نمینشست...تاکه مبتلای پاییز نشم..

عشق من کاش ندیده بودمت..تا با تنهایی گلاویز نشم»

تنهایی ای که پذیرفته بودمش هرطور بود..تنهایی که امیدی به تموم شدنش نداشتم

.

چرا امیدوارم کردی؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۵۹
تاسیان

چندبار دلم خواسته باشه وسط سوال پرسیدنا ببوسمت،خوبه؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۵۲
تاسیان

میدونی امروز که نشسته بودی‌ رو صندلی و قرمز و‌عرق کنان زل زده بودی به فرش

چقد دلم برات میرف؟

چقد میخواستمت!؟

هیچوقت نمیفهمی

که بعد هر سوال محو‌ تو بودم نه جواب

جواب همه سوالام تو بودی

بعد هر سوال...فقط بیشتر میخواستمت!

چقد منطقی بودن سخت بود اون لحظه

دلم میخواست دستتو بگیرم ببرم یجا که خانواده ها نباشن

بعد...

بعد....

بعدش مهم نیس

حتی مهم نیس توو بلندترین نقطه شهر باشیم

توو جنگل

تو ماشین زیر بارون

دم پارک درحال بستنی خوردن

لب جاده تو گِل

یا هرجای دیگه

مهم بودنت بود...بودن تو...بودن من...بودنِ «ما»!!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۳۵
تاسیان

 من الان

و همین الان!!!

نیاز دارم به بودنت

به «الان» بودنت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۹
تاسیان

گمونم تاسیان قراره رونق بگیره

حالم چطوری میشه بی تو یعنی؟!

دارم دلمو سرزنش میکنم که انقد میخوادت!

ببخشید زندگی!...ببخشید

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۷
تاسیان

زدم بیرون

اخه ترسیدم چشمام رسوام کنن زندگی!

وقتی قطرات اشک بی اجازه ام ریز ریز خودشونو به گلو رسوندن

فهمیدم باید بزنم بیرون

با ماشین یکم فاصله دارم از جایی که اونشب بارونی باهم بودیم

یه لحظه هوس میکنم برم همونجا و بارون رو خودم تقبل کنم و جورچین محسنو پلی کنم

بعد میبینم طاقتشو ندارم

نه طاقتشو دارم برم اونجا بی تو

نه مهربونی ای عشق گوش بدم بی تو ...

اینه که میپیچم چپ...

میزنم کنار

جورچین گوش نمیدم

اونجا نیستم

ولی بارون میاد

دست من نیس

تقصیر چشمامه، مهربون!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۴
تاسیان

دوست داشتن کسی

درد داره!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۰
تاسیان

همه از صلاح میگن و توکل و ... 

من به تو فکر میکنم

به اینکه این آخرشه؟!

چرا یادم رفته بود قراره بد بشکنم آخرش؟!

قلبم داره بهم سخت می گیره

قلبم داره سخت میزنه

چشمام ... نه من دارم بهشون سخت میگیرم

باید برای بار آخرت محکم می بوسیدمت؟!!!

باید محکم بغلت میکردم

خوش خیال بودم بقول تو ...

خوش خیالی کار دستم داد...

زندگی!...حالا باید چکار کنم؟!!!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۱۹:۳۸
تاسیان

از این تجربه ها زیاد نداشتم توو زندگی

میشه گفت من واقعا آدم محتاطی هستم

همیشه عقلمو میندازم جلو و دودوتا چارتا کنان جلو میرم

همه چی باید فکر شده و حساب شده باشه

از قبل باید بتونم پیش بینی کنم بعد چی میشه

اما تجربه هم میگه،_همین تجربه اندددک_

که وقتی چیزی رو با دلم انتخاب میکنم اون عقلی که همیشه  مینداختم جلو

خفه میکنم و میندازم تو صندوق و در صندوقم قفل میکنم

میشه گفت یه آدم دیگه ام

به بعدش فکر نمیکنم

برام مهم نیس چی میشه که پیش بینی کنم

هیچ حساب و کتابی هم در میون نیست

به رسیدن هم حتی فکر نمیکنم

به چطور رفتن هم فکر نمیکنم

فقط میرم...

اربعینو واسه همین عاشقم

یک دیوونگی

یک بی قیدی

یک بی پروایی خاصی توو دل خودش داره

منم خودم رو وقتی زائر اربعینم دوست تر دارم

منی که سبکبال و بی کوله بار اضافی

در طلب محبوب،شب و روز،سرد و گرم،سیر و گرسنه

میرم

می رم و هیچ قیدی،تاکید میکنم «هیییچ قیدی» جز قید «رفتن» مهم نیست

نه من نه سرما و گرما و سیر و گرسنه و خواب و بیدار و حرم رفتن و نرفتن و ....

حالا من انتخاب کردم عاشق تو باشم

انتخاب کردم قیدی مهم نباشه مگر قید پیش رفتن در تو و دوست داشتنت

وقتی میگی بیشتر دوسم داشته باش که ....

به ذهنم حتی نمیرسه که بگم خب تو بیشتر دوسم داشته که...

فک میکنم فقط،چطور بیشتر دوستت داشته باشم

چطور انقد دوستت داشته باشم که خودم و خودت راضی بشیم

دروغ چرا

گااااهی میترسم اون عقلی که کردم تو صندوق یه روز دربیاد و 

یقه دلمو بگیره و گلاویز شن

میترسم گاهی،حتی شرمنده دلم شم...

ولی حتی دلی که باهاش تورو انتخاب کردم و باهاش دوستت دارم هم مهم نیست

توو این لحظه جز تو ...جز پیش رفتن در تو ...چیزی مهم نیست

کاش میگفتی چقدر و چطور دوستت داشته باشم..که راضی بشیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۳۱
تاسیان

نوشته بود : « چه چیزی شما رو نگه داشته؟!»

از ذهنم میگذره : _دوست داشتنش_

بعد یادم میاد یبار به میم فرستاده بودم: 

«دوست داشته شدن خوبه،حتی اگر دیر شده باشه،حتی اگه...خیلی دیر شده باشه»

و میم زده بود ولی دوست داشتن بهتره،و هیچ وقتم دیر نیست

گمونم حالا حرفش رو درک میکنم

دوست داشتنش خوبه

چیه دوست داشتن خوبه که اونو از دوست داشته شدن بهتر میکنه؟!

«من» نبودن!

درست مث حسی که وسط روضه ها دارم

حسی که توو حرم دارم

حسی که وقت پیاده روی اربعین دارم!!!

مهم نیست چقد سخت یا حتی دردناکه

مهم نیست چفدر خوردت میکنه

وقتی من نیستی...وقتی از خودت به در میای..خیلی خوبه

من همه اینارو مدیون توام زندگی!

هرچی که بشه

اینارو اول بار با تو تجربه کردم

حتی اگه عشق بهم پشت کنه

تنهام بذاره

یا حتی از پشت بهم خنجر بزنه

اگه همه دارایی مو ازم بگیره

اگه از هستی ساقطم کنه...

ازش ممنونم

که :«به لطف عشق تمرین می کنم یکتا پرستی را»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۵۰
تاسیان

برای اولین بار توی زندگیم

دارم احساس قمارباز ها رو درک میکنم.

حس عجیبیه.ولی جالب.و کمی ترسناک‌.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۳۴
تاسیان

اگه دل به دل راه داره

اگه عمق احساسمو از کلماتم میفهمی

من دلم تنگته زندگی

دوسِت دارم و دلم تنگته

تو عزیزترینی توو این دل،میدونی؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۹ ، ۱۴:۳۳
تاسیان