یه حرفی دارم
که از جنسِ کلمه نیست
.
میشه بغلم کنی؟!
قدیما وقتی یه زخمی شدید می شد و خوب نمیشد
هیچ جوره درمان نمیشد
داغ زدن رو بعنوان آخرین درمان بکار می بردن
زخم رو می سوزوندن و داغش می زدن
تا دیگه سر باز نکنه
تو فکر داغ زدن این زخمم
این دلو...فقط باید داغ زد
یجوری داغ بزنم..همیشه جلو چشمم باشه
یادم نره که ............... یادم نره که ..................................................
شکستگی بدتره یا سوختگی؟
قلبم نشکست...قلبم سوخت
یک بار هم من رو توو آتیش خشم سوزونده بود
حالا که اون پست رو خوندم
خنده م می گیره راستش!
حالا حتی خشمگین هم نیستم
حتی غمگین و ناراحتم نیستم
و این بدترین نوعِ شکستنه!
این بدترین شکلِ مردنه!
از ترسِ جدیدم برات بگم...
از تنهایی می ترسم تازگیا
از بودن با آدم ها ! اما بیشتر
خلاصه که زندگیم رو سخت تر کردی(قشنگ تر)
و من همه اینها رو ...مدیونِ توام!
ولی خودمونیم
دنیایی که دود و دم تووش خط قرمزه ، دلِ آدما نه،
درشو باید گِل گرف! :)
«حاول أن تحب أحزانک
لعلها ترحل کما یرحل کل شیء نحبه..!
سعی کن دوستدار غمهایت باشی
شاید بروند!
بسان تمام چیزهایی
که دوست داریم و میروند..!»
.
*... جز اندوهِ چشمانش[که باید بمانند]
عه امروز چهلمشه!!!
فاتحه مع الصلوات...
.
اون چه عنصریه تو جدول تناوبی
که دیر پیوند میده،دیرم رها میکنه و ول کنش خرابه؟!
اون عنصر تو من زیاده
و چه بسا خدا منو از اون عنصر خلق کرده باشه! :/
.
خدایا ولکنم رو درست بفرما
آمین!
صدبار دیگهم جای خوابتو عوض کنی
فایده نداره!
بگیر بخواب...
گفت که شبا زود بخواب...
اینکه چرا انقدر نقل قول میکنم
مغزم نمیکشه بنویسم...قلبم اما نیاز داره به نوشتن
لذا با شعر و ادبیات قلبمو خفه میکنم گاهی
خدا بیامرزه افشین یداللهی رو
فقط ترانه هاش قشنگ نبود
بعضی حرفاشم خیلی درست و به موقع بوده
مثل اینکه:
« مردن فقط با مرگ اتفاق نمی افتد
مردن گاهی همین زندگیست
که نه تمام میشود
نه شروع»
.
حرفام ناله های از پیِ رفتنِ کسی نیست..نه
اینا ادامه ی ناله های قبل اومدنِ کسیه
که حالا که نیست و وقتش رو دارم
هرشب سر میدم
داستان جدیدی نیست...دلتنگی...شب ببداری...شب بیماری...
دلتنگی...
کشزمان هم پدیده ی نوظهوری نیست
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت.
.
#سایه_نویسی
موندم سایه به جواب این سوالش رسید یا نه!؟
« ارغوان
این چه رازیست که هربار بهار
با عزای دلِ ما میآید ؟»
.
با عزای دل ماست...
گفته بودمت
ادامه دادن با ناامیدی خیلی دردناکه
نگفته بودم؟!
.
...بعدش اما
نخواست
یا نتونست
یا نذاشتن
یا نشد ....
آفرین بر شما و هزاران آفرین بر دلتون
شماهایی که حد دوست داشتن تون دست خودتونه
میتونید راحت بیایید...راحت تر برید
راحت نادیده بگیرید
که دستاتون...نمی لرزه.
.
«...از بستن درها،
چیزی نمیداند
دستی که لرزان است.»
.
۱۱.۴
زورم به تو و چشمات که نمیرسه
مجبورم سر خودم...سر این دل بیچاره خالی کنم
همه چیو
دل بیچاره؟!!؟؟؟؟؟
.
تموم روز برنامه می چینم
یک لحظه تنها یا بیکار نمیمونم
هر روز با این امید که شب خسته باشم
هستم..
شبها خیلی خسته م
اما خبری از خواب نیست
آخرش دیوونه از دنیا میرم...میدونم.
#سه و خورده ایه شب نویسی!
.
خواب نمیبرد مرا!؟؟؟
گف
زمان کند می گذره وقتی منتظری
کشنده اس وقتی غمگینی
بی پایانه وقتی درد داری
طولانی میگذره وقتی بی حوصله ای
.
و من یک بی حوصله ی منتظرِ غمگینِ دردناک بودم...
وصله نمی شود دگر، این دو هزار و یک تَرَک
هی همه شب بند مزن،چینیِ دل شکسته را...
اونجا که سیدعلی صالحی میگه:
«...من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم...»
همونجا!
.
میدونست...یعنی خودم بهش گفته بودم
که چه سختم و چه سخت اعتماد میکنم
سخت دل میدم و ... سخت دل می دم.
پس همه تلاشش رو کرد
که ضربه محکمتری بزنه...
که سیلی محکمتری باشه
که یجور اعتماد رو ازم سلب کنه...که دیگه.......
خیلی مدیونشم.
.
اینکه چکار کردی،انقدری سخت نبود
که دیگه باور نداشتنت...
که آوار شدن دیوار اعتمادم...روی سرم،قلبم،روحم.......
...این من که در من پیوسته می گرید
در من کسی آهسته...می گرید.
سومین روز است که این سر درد لعنتی دیوانه ام دارد میکند
سردردی حاصل از گریه کردن،یا سردردی حاصل از تلاش برای گریه نکردن
سردردی حاصل از فکرهای بیشمارِ ناخودآگاه که نادیده شان می گیرم
مُسکّن خور نیستم،ولی هیچ قرصی هم تا این لحظه افاقه نکرده
اضافه کردنِ شمار قرص ها هم کمکی.
برای نوشتن اینها نیامده بودم
اما حالِ امروز را هم، نمیتوانم بنویسم
قلب شکسته و مچاله ای که دست سیدکریم دادم برای بندزدن
حرفهایی که فقط سید محرم بود
و بغضی که شکست
و گریه ای که رسوایم کرد
می نویسم امروز فراموشم نشود
نه که درد را باید ثبت کرد و بخاطر سپرد...نه
می نویسم یادم بماند لبه های تیز دنیایم را تیزتر کنم
که...
.
تو هنوز هم نمیدونی چکار کردی!
.
+یه زخمِ عمیقو...
++یه تیزیِ تیغو..
+++یه آهِ غلیظو.......
++++یه لعنت بی انتها
فأنا لا أمـلک فی الدنیـا
إلا عینیـک... وأحـزانی
.
گف چته؟فیلت یاد هندوستان کرده؟
.
.
از میون خواب یا بیداریم
یکی رو انتخاب کن
و دست از سر دیگری بردار
ممنون.
...از تو کجـا گریزم؟!
.
.
+
با خودت چکار کردی دیوونه!؟
من هیچی..
با خودت چه کردی....
رنج فراق هست و
امید وصال نیست
این هست و نیست کاش
که زیر و زبر شود !
.
امشب از اون شباس...
به خودش میپیچه...ناله میکنه...
ناله بعدی رو...خفه میکنه
غلت میزنه...از این شونه به اون شونه...
کاش چشمام تمومش میکردن باریدنو...
شعر و متن کاملا بی ربط هستن...
حالِ جاری در متن،هیچربطی به محتوای شعر نداره.
نترسم که با دیگری خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی
«اینجا خواب من است یا خواب تو؟
صبح، کداممان تنها میشود؟
میدانم، برای رفتن آمدهای
اما هنوز تو را دوست دارم
مثل روستا
که رودش را...»
فک میکردم ذهنم خاطراتمو کمرنگ کرده باشه
اما فقط تلاش میکرد نادیده اشون بگیره
این رو دیشب فهمیدم
وقتی خاطرات با دقت بالایی برام مرور میشدن
وقتی راه نفسم تنگ میشد هرلحظه...
.
شاید منتظر باشید ببینید من چطور با این قضیه کنار میام
منم منتظرم راستش!
و قرار نیست تا ابد اینجا ناله کنم برای آدمی که...
حتی قرار نیست خیلی طولانی بشه
فقط چون اون بلد نبود درست تمومش کنه
(یا نخواست و براش اهمیتی نداشت، ماادری)
مجبورم انرژی مضاعف بذارم و خودم ازجای اون و خودم
همه چیزو در خودم حل و هضم کنم
وگرنه این روزام میگذره...عمرم میره....دنیام تموم میشه...
خیلی زود بساط همه چیز جمع میشه و بازی بودن دنیا روشن میشه
اگه بخوام زیاد ماتم بگیرم...مث بچه ای میشم که بازی رو زیادی جدی گرفته
حتی نمیخوام با چیزایی مثل محبت و عشق و ... خودم رو برای غمگین بودن
توجیه کنم
تنها غمی که رشد کرد و گل داد و زندگی رو قشنگ کرد
غم محمد و ال محمد بود...غم مادر بود...
وگرنه اینا که...چیزی نیست
.
.
چقدر دلتنگ حرم عمه جانم
دیشب که باز حرم روبروم بود ...
دیشب ک باز عمه جان توی خواب یادم کرد
چقدر دلتنگ شدم...چقدر ممنون.
.
... وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ
.
یاد مرگ راحت میکنه همه چیز رو...
خدایا مارو از یاد مرگ غافل نکن...
با اجازه کی سر از خواب های من درمیاری
تموم شب رو میمونی تا صبح...
من رو دلتنگ میکنی
و بعد محو میشی
کی بهت این اجازه رو داده هوم؟!!!