تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

ولی یکی مثل اون

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

عمق دردی که بهم وارد کرد رو نمیفهمه.

و این خودش به تنهایی, درد کمی نیست....

.

 

+

الحمدلله الذی...جعلنا من المتمسکین

به دامان پدر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۰۲ ، ۰۰:۵۲
تاسیان

اینکه روزای اول حس میکردم تصادف کردم

و یک تریلی از رووم رد شده

حس دقیقی نبود

در واقع من هر روز تصادف میکنم!

و با دقت بالایی درد میکشم

جمجمه ام توی سرم خرد میشه

و در امتداد خودش فک و دندونهام رو خرد میکنه

قلبم له میشه،پاره پاره میشه،قیچی میشه،خون میشه

دنده هام توی سینه ام خورد میشه

و تمام تنم درد میشه

تمااااام تن و روحم

.

این کاریه که

یک رابطه سمی

باهاتون میکنه

.

کاری که با جسمت کرده رو میبینی و میتونی تاحدی وصف کنی

کاری که با قلب و روح و روانت میکنه رو اما،

نه میشه نشون داد، نه وصف کرد

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۲ ، ۱۵:۲۲
تاسیان

«تو خیلی زجر کشیدی، دیگه نمی‌خوام بذارم اتفاقای بد برات بیفته»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۰۲ ، ۲۳:۵۶
تاسیان

.

+ چن سالته؟!

_ سه هزار سال.

.

بعد از مدتها پا تو اون شهر میذاشتم

از شب قبل مضطرب شده بودم ،که حالم چطور خواهد بود

وقتی برسم اونجا!؟

هیچ طور نبود...

ولی حالا که فکر میکنم ماهی یکی دوبار رفتن به اونجا برای این مدت طولانی...

راحته یعنی؟!

یا هربار یه زخم سر باز میکنه و تموم شب رو مثل امشب،خواهم بارید از درد!؟

نمیدونم....

کاش زندگی یه دکمه داشت میزدم میرفتم سه سال بعد

یا دوسال بعد

یا حداقل یک سال بعد

ولی همه ی زندگی رو باید زندگی کرد

حتی این شبهاشو...

.

لک الحمد.

.

الحمدلله کما هو اهله

.

شاید از اینجا رفتم یه خونه جدید به زودی...

اره

تو فکر یه خونه ی جدیدم...

یه خونه با دیوارای آبی اسمونی...

تو فکر رفتنم یا خونه یا ..؟؟؟؟.

.

اگر برمیگشتی عقب

چکار میکردی

یا

چکار نمیکردی؟!! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۰۲ ، ۰۰:۰۲
تاسیان

 

.

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۴۵
تاسیان

خودمو گول زدم

.

چرا وقتی ابتدای مسیر انتها رو دیده بود

بازم پا توی مسیر گذاشته بود؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۰:۱۰
تاسیان

مشاور گفت یه قماااره واقعیه

 

حالا دیدم این حرفو خودم دوسال پیش زدم

خودم درکش کردم

میدونستم دارم قماااار میکنم

روی زندگیم

و بقولش پنجاه پنجاهه قمار

و من ... باخت دادم...زندگیمو 

توی این قمار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۰:۱۳
تاسیان

محاله تا ته دنیا کسی جوری که من هر ثانیه مردم برای تو بمیره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۱:۵۱
تاسیان

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۹:۰۵
تاسیان

اره

یه مرد اگر واااقعا تورو بخواد

بالاخره راهی برای موندن کنارت پیدا میکنه

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۸:۵۵
تاسیان

از نظر علمیشو نمیدونم

ولی فکررر میکنم مرحله ای از درد هست

که مغز برای زنده موندن فقط،

یجورایی تورو میبره رو حالت استندبای

زنده ای اما نیستی

بیداری اما نیستی

میخندی اما نه...

گریه میکنی اما ...

هستی اما ...نیستی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۲:۵۴
تاسیان

سه روز روزه ی پی در پی.

:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۲:۴۵
تاسیان

ولی من دوست دارم یکی «مشتاق» شنیدن حرفام باشه

برای همین هیچوقت حرف زدن رو امتحان نکردم

اینجا ولی ...همیشه مشتاق شنیدنم بوده

پس خیلی وقتا براش نوشتم

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۰۲ ، ۰۲:۲۲
تاسیان

وقتی یه نفر از درداش،زخم هاش،ضعف هاش ... میگه

هیچوقت

هیچوقت نشده دلم براش بسوزه!

هیچوقت فکر نکردم یه نفر چقدر بیچاره و بدبخته یا همچین چیزی

آدما فقط دارن زندگیشونو میکنن

دارن مسیرشونو میرن

ولی وقتی یه نفر شجاعتِ گفتنِ خجالت آور ترین مسائل زندگیشو پیدا میکنه،

این فکریه که از ذهنم میگذره:

 

چقدر با شکوهه!

چقدر قابل ستایشه

چقدر بزرگه...

.

تنها کسی که دلم براش سوخته خودم بودم

نه وقتی ضعفامو با حس رهایی میگم

یا برای گفتن شون

یا برای همدردی با کسی یا شیر کردن تجربیات

یا رها کردنشون

نه!

اون لحظات، خودمم بنظرم با شکوه میام

احساس غرور میکنم و ...یکی بودن!

 

ولی وقتی از سر احساس ضعف و فقط برای تحقیر کردن خودم

از نقص های خودم و زندگیم میگم

بعدش...

خیلی دلم برای خودم میسوزه!

ولی نه بخاطر اون نقص ها....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۲۳
تاسیان

امروز آرزو میکردم

که حداقل یک نفر باشه که بتونم باهاش

همونطوری صحبت کنم که مینویسم

نه حتی طوری که فکر میکنم

اگر میشد طوریکه مینویسم هم بتونم صحبت کنم خوب بود

ولی به طرز خنده داری برای بار چندم داشتم مینوشتم

تلگرام هنگ کرد و نوشته ام پرید

و من بینهایت عصبانی شدم

چون حتی نمیتونستم نوشته دوثانیه پیش رو بازنویسی کنم!!!!!

 

حالا یعنی از آرزوی امروزم خیلی فاصله دارم؟!

کاش میشد دست تورو بگیرم ببرم توی ذهنم

آره، این آرزوی بهتریه

اون وقت توام درک میکردی چرا درباره هرچیز اینطوری و اونطوری فکر میکنم

حتی شاید درک میکردی چرا نمیتونم طوری که فکر میکنم بنویسم

یا طوری که مینویسم حرف بزنم

و چرا اینها انقدر از هم فاصله دارن و متفاوت هستن

بعد، تو از بیرون برام میگفتی ..از سفری که به ذهنم داشتی

و طوریکه بعد اون سفر دربارم فکر میکردی

..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۰۲ ، ۱۹:۰۷
تاسیان

کلی نوشتم، ولی...

بخاطر یه «اشتباه»،قبل از ثبت پرید!

و حالا عصبانی ام.

چون مهم نیست چقدر فکر کنم.‌‌..

ممکن نیست بتونم اون جملات رو، با همون چینش

که از احساس لحظه ام شرچشمه میگرفت،

ردیف کنم.

فقط میتونم بگم درباره یه «اشتباه» بود

اشتباهِ نقاب برداشتن

زندگی پره از این اشتباهات

_خوش به سعادت کسی که بتونه خودش رو بخاطر اشتباهاتش ببخشه_

ولی این فقط یه اشتباه ساده نبود....

نباید نقاب دختر قوی رو برمیداشتم

وقتی از نقاب حرف میزنم..

منظورم تظاهر به چیزی که وجود نداره نیست!

که نقاب ها هم بخشی از خودِ! ما هستن

همه ی ما...

یه روی قوی داریم...

یه روی ضعیف و آسیب پذیر 

اشتباه کردم...

میخواستم با نشون دادن دردها و زخم هام

با نشون دادن ضعف هام،شکنندگی هام،آسیب پذیری هام

نزدیکتر شم...

نزدیکترین بشیم!

نمیدونستم تهش، من میشم آدم بده ی داستان و...

انواع برچسب ها رو میخورم

.

قسمت دردناکش اونجاس که اون هیچ اشتباهی نکرده

اشتباه واقعا از من بوده ...

بلد نبودم...‌‌

بلد نبودم که...

بگذریم

.

 

میدونی 

یکی از دوست داشتنی ترین ابعاد وجود امیر المومنین! «علــی» علیه السلام

کدوم بعد این وجودِ نابِ؟!!!

رفاقتش...!

رفاقتش با اون جذامی خرابه نشین..‌‌

شاید همیشه زیاده روی کردم

در همزادپنداری با اون جذامی

ولی تصور همچین رفیقی...

وسوسه برانگیز بود...

دوست داشتی همش،اونی که تکیه میدی به تخت رو به روش تو بهشت،

اون باشه...

یلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ «مُتَقابِلِینَ» ....

اصلا بهشت بهونه بود برای دیدنش...

زندگی و مردن هم ...

همه ی بودن و حواشیش...

بهونه های این دیدار بودن...

‌ 

نمیدونم چجوریاس...

همیشه ته هر خوشی...

یا ته هر ناخوشی....

میرسیم به حرف پدر...

میرسیم به حرف خودش که...

«أنا الاول و الآخر و الظاهر و الباطن»...

:)

که در جوابش بگم...

«قصد من از حیات،تماشای چشم توست...»

چی میگم؟!

وقتی خیلی خوشحال یا ناراحت باشم...

پر حرف میشم

گمونم حالا...خیلی ناراحتم.

.

نمیدونم

از سر چی بود که نقاب برداشتم!؟

تحمل بیشتری برای نگه داشتن نقاب دختر قوی نداشتم؟!

نیاز داشتم حداقل یکی باشه که باهاش همونجوری حرف بزنم که با خودم،و اون نگه دیوونه ام؟!

نیاز داشتم یکی طرفم باشه چون من هیچوقت بلد نبودم و یاد نگرفته بودم طرف خودم باشم؟!

نیاز داشتم یک رابطه عمیـق رو تجربه کنم و برای عمق بخشی بهش باید رد میدادم و ..؟

فکر کردم اون...اون که بهم گفته تو مشکل نیستی...مشکل تو نیستی..‌‌

حتی بعد نزدیکتر شدن هم ... همینطور فکر میکنه؟!!!

آه...‌‌

نمیتونم بگم چقدر دردناک بود شنیدنش از اون....

چن روز پیش که رندوم چنتا پست از گذشته خوندم.‌‌...

به یه نوشته برخوردم...

نوشته بودم سخت تر از کاری که کردی و اتفاقی که افتاد

آوار شدن دیوارهای اعتمادم روی سرم بود....

حالام سخته...

شنیدن این جملات که مشکل تویی،مشکلِ توئه....

از کسی که...

حرفش رو باور کرده بودم.

.

زندگی برای آدمی مثل من زیادی سخته...

آدمی که زیاد فکر میکنه...

و احساسات رو عمیق تر از چیزی که باید حس میکنه...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۲ ، ۲۲:۴۷
تاسیان

تاسیان...

یک غمِ فزاینده( ی بی پایان)

.

کاش لااقل ساده دل و خوشبین نبودم...انقد احمقانه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۰۱ ، ۲۳:۴۱
تاسیان

عزیزم

من دیگه عاشقت نیستم

همونطور که خودت خواستی

فقط دوستت دارم

همونقدر و همون شکلی که تو منو.

:)

.

«میشه عاشقم نباشی؟!؟!؟»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۰۱ ، ۲۱:۱۰
تاسیان

کاش الان شنبه بود وسط صحن انقلاب

و از خوشی دیدنت میمردم

:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۰۱ ، ۱۵:۴۴
تاسیان

از دختر کوچولوی درونم فاصله گرفتم...زیاد

به دختر کوچولوی درونم که نوازش ندیده؛

سلام دختر قشنگم

دوستت دارم...زیاد

دلم برات تنگ شده...زیاد

.

یادم افتاد سالهاااا پیش توی مترو برای «زینب» دخترم!

یه شال گردن گرفتم

هنوز دارمش

در ابعاد گردن ظریف دخترکی نوزاد...

همینقدر کیوت

با مریم بودیم و شاید داشتیم میرفتیم سیدالکریم

با دیدن لباسهای دخترونه به زور جلوی خودم رو میگرفتم که نخرمشون

اما اون روز نتونستم و عاقبت شال گردن مذکور رو گرفتم

و برای سالها خالی موند از گردن دخترکم

حالا اما زینب کنسله...

شاید پدر زینب کس دیگری بوده

شاید من لیاقت داشتن زینب رو ندارم دیگه

اگر اینه امیدوارم انقدر لایق بشم...

نه...

قول میدم انقدر مادر لایقی بشم که خدا بهم دختری بده

و اونقدر عشق به اون دختر بدم که وقتی بزرگ شد

دوست داشتنی باشه...

.

.

اما قول هم میدم بهش

اگر اینجا دنیای قشنگی در انتظارش نبود

اجازه اومدنش رو هم نمیدم

بهرحال من تمام تلاشم رو میکنم تا مادر شایسته ای باشم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۰۱ ، ۲۳:۲۳
تاسیان

وسط اذکار بعد نمازم

رب اغفر ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم...

که محبتش گویی برای بار نمیدونم چندم بر قلبم نازل! میشه

انگار چیزی در قلبم نزول میکنه

یا الهام میشه

یا چیزی تقویتش میکنه

دلتنگش میشم یهو...خیلی زیاد

دوست دارم برم بهش بگم دلم برات تنگ شد یهو...خیلی زیاد

که دلم میخوادت

که وقتی فکر میکنم برای همیم...یه خوشحالی بخصوصی

یه شکر خاصی..یه ذوق متفاوتی رو تو خودم تجربه میکنم

خیلی دوستت دارم...از علاقم بهت کم نمیشه

.

بعدش برامون دعا میکنم

کلی دعای خوب

عاقبت بخیری و خوشبختی ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۱ ، ۲۰:۲۱
تاسیان

میخواستم دوست داشتن آسون ترین کار دنیا باشه

نه سخت ترین کار دنیا ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۰۱ ، ۰۱:۵۴
تاسیان

یادته گفته بودم اینجا یبار که

من مهربان ندارم،نامهربان من کو؟!

خواستم بگم الان یدونه دارم :))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۱ ، ۰۸:۱۴
تاسیان

همیشه از کلمه «خونه» خیلی خوشم میومد

خونه...خانواده...

تعریف خونه تو ذهنم همیشه این بوده؛

خونه جاییه که آدم هرجا بره و باشه،دوست داره برگرده به اونجا...

خونه جاییه که آدم...دوست داره برگرده بهش!

جایی که آدم توش رااااحتِ

توش احساس امنیت میکنه

حس خوبی بهش میده

حس مالکیت داره بهش

حریمِ براش ....

( اگر میم بود و میدونست میخوام در ادامه پست چی بنویسم

حتما میگف انقدر همه چیز رو فلسفی! نکنم

نمیدونم این کار اسمش فلسفی کردن هست یا نه

اما تصورم از نوشته های خودم این بوده همیشه،که اغراق آمیز می نویسم

اما دلیل این توصیفات اغراق امیز این هست

که من وااااقعا هم احساسات رو اغراق آمیز تجربه میکنم

احساسات توی دنیای من خیلی پررنگ و لعاب و بلد هستن

عمیق تجربه میشن ...)

میخواستم بگم «آدم ها هم خونه هستن»...

این روزا که دنبال خرید وسایل خونه هستم

و بین سبک های موجود چرخ میزنم تا انتخاب کنم

خونه ایده آلم خونه ی ساده و راحتیه

خونه ای که گرما و صمیمیت و آسودگی و آرامش و راحتی رو القا میکنه

خونه ای که از بودن درش خسته نمیشی چون دلنواز و چشم نوازه برات

همونیه که دوست داری

همونیه که هرجاش کلی خاطره خوب! داری

خونه ایه که انگار تورو در آغوش گرفته

جایی که فقط برای توعه.....

فقط تو

اینا نه...تو توو ذهنم چرخیده بودی که این حرفا هم رو‌ اومد

یعنی اولش فکر کردن به تو بود که منو کشوند به سمت نوشتن

اما اون فکرا رو دارم آخر نوشته میگم

لحظات سخت سه سال گذشته که یادم اومد

فارغ از تلخی هایی که تو میگفتی شیرینی رابطه رو بیشتر میکنه

من به شیرینی هاش فکر کردم فقط

به تمام لحظاتی که بهم پناه داده بودی و اونجا پیش تو راحت بودم

امنیت داشتم

خوشحال بودم

فارغ بودم از دنیای بیرون

شایدم بقول نجفی تو کودک ام رو نواااازش کرده بودی

که اونطور مجذوبت شده بودم

 

 

بعد از ذهنم گذشت ،وقتی اون جمله رو درباره قایم شدنم پشت آسیب دیده بودنم گفت

_و با خودم فکر کردم هیچ وقت این جمله رو فراموش نمیکنم

و انگار زیر پام یهو خالی شده باشه

و از جایی که انتظارش رو نداشتم ضربه سنگینی خورده باشم_

و تصمیم گرفته بودم توی اون خونه اونقدرم راحت نباشم

دست و پامو جمع کنم و همه ی خودم رو با ضعف هام به نمایش نذارم

اما راستش من تو همچین خونه ای احساس راحتی که میخوام نمیکنم

پس بیخیال تصمیمم میشم.

 

من همیشه ی خدا دنبال دلم رفتم

کاری رو کردم که حسم گفته درسته

سختی شاید زیاد داشته اما لذت هم زیاد داشته

درد شاید حتی کشیده باشم اما پشیمون نشدم ازش

حالام مهم نیست دختر خنگ جذابه یا نیست

مهم نیست دختر حساس و آسیب دیده! ناجذاب هست یا نیست

یا دختر ساده دلِ زود باور خوب هست یا بد

من...منی که همیشه ی خدا خودمو جلو عالم و آدم سانسور کردم

دوس دارم تو خونه ی خودم...خودم باشم...بی نقاب

و تو ....

خونه بودی برام...

تو خونه گرم و امن و راحت و صمیمی و دلنوازی بودی

که برگشتم بهت...

و همیشه دوست دارم برگردم بهت.

.

.

شاید باورت نشه...

اما اینهمه فلسفیدن بقول میم

از یه فکر ساده به یک تجربه حسی ساده شروع شد...

یادِ «گرمیِ آغوشت» ظهر جمعه توی اتاق بیرونی...

وقتی تو بغلت بودم ...و گرم بود...و راحت بودم توش...و حس امنیت میداد بهم

من فقط دلم برای «اون گرما» تنگ شده بود....

بعد از همچین آدمی با اینهمه طول و تفصیل برای گفتنِ «دلم بغلتو میخواد»

میخوای که در جواب بعضی سوالا به گفتن بله و خیر اکتفا کنه!؟؟

حاشا و کلا:)))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۱ ، ۱۳:۳۰
تاسیان

فانتزی برف بازی دارم کسی نمیخاد بدم بهش؟!:))

.

برف خیلی خوشگلیه ولی من فقط تا گردن زیر کرسی ام

تو یه اتاق بدون پنجره:(

.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۰۱ ، ۱۸:۲۴
تاسیان

ز که محرم نبود بهش میگفت خیلی محبت نکنه،معذب میشه

بعد که محبت نمیکرد ناراحت میشد

غر میزد که از کی تالا حرف گوش کن شدن

منم در مقام ناصح:)) میگفتم خب اون حرف خودتو گوش داده

بالاخره محبت کنه یا نکنه!؟؟؟

و...

و اما در مقام عامل

 

خیلی واضحه کی واقعا میگیم کی الکی میگیم و انتظار داریم شما کار خودتونو کنید

مثن وقتی میگی عصربزنگم و منم میگم عصر مهمون دارم اصن ولش کن

نباید ااااصن ولش کنی

نباید فک کنی واقععععامنظورم اینه که ولش کن دیگه

باید زود بزنگی چون دلم اون موقع برا شنیدن صدات تنگ شده!

شما پیچیدگی در این میبینید؟!

خیلی راحتیم بخدا یکم دقت کنید

جاست عه مامنت!-_-

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۰۱ ، ۱۶:۲۰
تاسیان

نیاز داشتم که یک نفر طرف من باشه

نمیدونستم که اون یک نفر

خودمم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۰۱ ، ۲۳:۳۰
تاسیان

اونیکه مطالبمو کپی میکنی

گزارشتو میدما!

 

😁😂🥰♥️😜

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۱ ، ۰۳:۵۷
تاسیان

۱۱دی ۹۹ ... تاسیان هشت

۱۱دی ۰۱

میبینی؟!

بعد دو سال...

روزام برات همونطوری میگذره....

غرق دلتنگی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۱ ، ۰۱:۰۸
تاسیان

اونی که ده دقه پیش با لپتاپ اینجا بودی!

دوست دارم خره!

.

اینجا حقش بود ادامه داستان عشقمم بشنوه وقتی خوش شد...

نه؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۱ ، ۰۰:۵۸
تاسیان