تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

حرم حضرت معصومه...عمه جانش!

من رو بیشتر از هرچیز یاد اون آدم میندازه

هزارتا صحنه میاد بالا 

زیارتهای گله 

زیارتهای شکایت و شکستن

صدای ویسش از پس پنج سال زمان...

که بیخیال و بدجنس میخواد هرچی میخامو بگم از عمه جانش بخواد

بعد دست رد زدن به سینه م

یکبار شکایتش رو کردن

و یکبار دعای خیر و طلب بخشش براش کردن

خریدن چنتا عطر از عطر فروشی که این دور و برا بود

و عکس دونفرمون توی حرم

و خوشحالی زیادش از زیارت دونفرمون

زیارتی که با مادرش اومدم و صدا زدن عجیبش توی حرم با لفظ سیسسس سیسسس

و هزار خاطره دیگه

و هربار چشم چشم کردن برای اتفاقی دیدنش در شب جمعه حرم

و سکت های قلبی لحظه ای با دیدن ادمهای شبیهش

دختر!

چیه اون ادم انقدر خاصه

وقتی دیگه نه حسی هست

نه احترامی بهش در قلبت 

وقتی حتی حقیر شده در نفس ات

و محبوبت و همه چیزت نیست

وقتی عبور کردی

فقط میتونم بگم خاطرات! قدرت فوق العاده ای دارن

عجیب و خطرناک و....

عمه جانش!

در اولین شب از ماه مبارک

اگر حقی از من به گردنش مونده

به شما بخشیدمش

و اگر حقی از اون به گردنم هست شما شفاعت کنید ببخشه

و ....

خاطراتشو ازم بگیرید.... همین:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۴ ، ۰۰:۰۵
تاسیان

حرفی دارم که از جنس کلمات نیست

از جنس حضوره!

حضور تو

آغوشت

خلوتمون

خواهرانه هامون....

ولی خب تو نیستی

اما اون هست

اونی که تو رو به اون قشنگی خلق کرد و بهم هدیه داد

به دخترک تنهای پنج ساله ،آرزوش رو هدیه داد....

اون هست ....

آغوشش...حضورش....سکوت و خلوتش....

نگاااااهش

نگاهش........

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۰۴
تاسیان

میدونی

حرف زدن بعضی ها از انسانیت

یا دم از عاطفه زدن

یا دم از دین و خدا و پیغمبر زدن شون

وااااقعا منو شگفت زده میکنه

و بسیار میخوندونه!

د آخه ما که از نزدیک میشناسیمت :)))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۳۱
تاسیان

گفت این مدت خیلی بهتر شدی

بعد من خوشحال شدم که نقش بازی کردنم بهتر شده

و از بیرون خیلی بهتر بنظر میرسم 

درحالیکه پوکیده تر شده بودم:)))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۲۷
تاسیان

سلام عزیز دل خواهر

سلام رفیق نیمه راه

یک سال و سه ماه و بیست و هشت روز از رفتنت میگذره و من....

هنوز نه تونستم باور کنم رفتنت رو

نه تونستم کلامی باهات حرف بزنم

مشاور میگفت سعی کنم زیاد باهات صحبت کنم 

ولی با اینکه چند ماه از حرفش میگذره نتونستم حتی کلامی...

حالا هم به سختی شروع کردم به نوشتن و حتی مطمعن نیستم بتونم به پایان برسونمش

شروع کردم اونم بعد از اینکه یکباره رفتی

و مایی که تمام طول روز آنلاین در ارتباط بودیم 

و خاطراتت رو بهتر از خودت از بر بودم

طوریکه انگار هر لحظه باتو بودم

و لحظه ای بی تو نبودم

یکباره در سکوت و بیخبری محض فرو رفت دنیام

یکهو دیگه هیچ پیامی تو تلگرام ازت نیومد

یکهو دیگه در پایان روز کسی نبود که 

تمام روزمون رو با تحلیل ادمها و اتفاقاتش باهم درمیون بذاریم:)

یکهو من شدم تنها بچه ی پدر مادرمون

با بار سنگینِ بودن!

بی تو بودن!!!

قلبم انگار قفل زده شده

سرد و یخ و بی روح شده دنیام 

تمام زندگیت من با تمام توان و وجودم بهت عشق دادم

ولی تازه بعد از رفتنت فهمیدم چقدر اون عشق

عمیق و پاک و واقعی بود

خیلی بیشتر از احساسم به ح...

بی هیچ توقعی

بی هیچ ترسی

بی هیچ پشیمونی

و بی هیچ زیر پا گذاشتن حقی...

راستش گاهی باورم نمیشه که این منم که دارم زندگی میکنم

راستی اصلا میشه بهش گفت زندگی؟!

چقد از گفتنِ اصل حرفهام بهت فرار میکنم:)

چرا نمیتونم مثل قبل راحت حرفامو بهت بزنم

بعد تو من با خودمم غریبه شدم 

ربط و ارتباطم با خودم و دنیا...

به شکل بیرحمانه ای قطع شده

نفس نمیکشم ،هوا رو میبلعم

غذا نمیخورم،غذارو میبلعم

حتی غصه نمیخورم،غصه هامو میبلعم:)

شدم یه هیولا که دائم درحالِ بلعیدنِ!

مگه تو کی بودی اصن؟!

یا مگه من کی ام

یا...اینجا کجاست

این آدما کی ان؟!:)

اینهارو بیخیال

تو کجایی؟؟؟؟؟!!!!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۳۷
تاسیان

عمری گذشت به بی حاصلی و بوالهوسی....

سرانجام همچین عمری چی میتونه باشه

؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۰۷:۱۲
تاسیان

گاهی فک میکنم

این خشم و تنفر واقعی نیست

و متعلق اش هم اون آدم نیست

خودمم

خودم رو نمیتونم ببخشم فقط

و از خودم عصبانی ام فقط

گاهی بنظر میرسه هیچ خشمی نیست

و برای هردومون رحمت و عفو خدارو میخوام

و گاهی هم...

انگار یکپارچه پر از حس تنفر و انتقام و بدخواهی ام

از اسیر این حس ها بودن خسته ام

اونم وقتی سرتاته و بالا تا پایین این دنیا هیچ و پوچ و وهمه 

خیلی زود و بیخبر همه مون میریم زیر خاک

و جز خاطری گنگ ازمون نمیمونه

پس بیخیال 

فرصتی برای این همه دشمنی نیست

توانی هم دیگر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۰۴ ، ۲۰:۱۸
تاسیان

مرگ حق است...

ب من حق مرا

برگردان......

.

دو روزِ دنیا برام

قفس تر از قفسِ........

.

میدونی 

انگار یه لباس تنگ تنمه

این لباس دنیا

قد و قواره من نیست

و من

خیلی داره بهم سخت میگذره

بعنوان یه محل گذر....

داره زیادی سخت میگذره

و ....

از اونجایی که

در غربت مرگ،بیم تنهایی نیست

و یاران عزیز آن طرف خیلی خیلی بیشترند...

روز مرگم روز شادی برام خواهد بود

.

من غمگین نیستم 

واقعا دیگه غمگین نیستم

حتی این خشم و کینه م مثل یخ گرما زده داره ذوب میشه

از قواره ام میریزه

غمگین نیستم اما اکیدا شاد هم نیستم

هستم دیگه فقط

و مثل قبل نه غم را به معنای عمق میدونم

نه دنبال شادی هستم اینجا

دیگه اینجا دنبال هیچی نیستم

نه شادی ن آرامش نه کامیابی

فقط سعی میکنم طوری که دوس داری بگذرونمش

و توی بهترین صورت خودم به ملاقاتت بیام

توام...قوب بده خیلی طولش ندی

برگردوندن حقم ر‌و.

.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۱:۳۰
تاسیان

بعضی وقتا این خشم،کینه،نفرت

هرچی که هست

میاد بالا..روی سطح

چطور باهاش کنار میام؟!

هنوز نیومدم...و راهی هم برای کنار اومدن باهاش پیدا نکردم

به شکل احمقانه و ساده لوحانه ای

فقط آرزو میکنم با تمام وجودش این تنفر رو لمس کنه

بچشه تمومِ

حس حقارت و ناکافی بودنی که تو وجود خودش بود و به من داد

تموم حس ترس از دست دادن

حس طرد شدن

تنهایی که چشوند

حس زشتی بینهایتی که بهم تزریق کر‌د

حس دوس داشتنی نبودن

تموم اضطراب و دردهایی که بحاطر عشقش بهم تحمیل شد

تموم اشک هایی که ریختم

خونهایی که گریه کردم

تموم حس های بدی که

من واقعا به خودم گرفته بودم

چون از عشق کور و کر بودم

درحالیکه تموم اونها توی وجود حقیر خودش بودن

که با نسبت دادنشون به من

و پایین کشیدنم

سعی در پوشوندن یا تسلی دادنشون داشت

نمیدونم این خشم و تنفر درواقع متوجه کی و چی هست

موجودی که قدر عشقم رو ندونست و من و حسم رو لگد مال و لجن مال کرد؟!

خودی که عاشق ادمی شد و بهش اجازه داد تاجای ممکن حقیرش کنه؟!

خودی که ....

خدا؟!

سرنوشت؟!

آه....

یادمه یکبار بعد از بحثی که داشتیم

دیروقت منو دم در پیاده کرد

اصرار کردم بمونه...نره

ولی طبق معمول بعد هر بحث نیاز داشت به غار و خلوت و این چرندیات

هه

تا عزت نفس نداشته اش رو ترمیم کنه

بعد من برای هزااااارمین بار

با این امیدِ عبث که فقط یکبار!

فقط یکبار بجای خودش، من رو انتخاب میکنه

و دنبالم میاد

خلاف جهت خونه راه افتادم

و میگفتم هرچقد هم مغرور یا خودخواه یا حتی عصبانی

یه مرد ناموسش رو این وقت و اینجا ول نمیکنه بره

حداقل مجبورم میکنه برم خونه

یکی از اون هزاااارباری که میخواستم به خودم ثابت کنم دوسم داره

و طبق معمول باختم:))

وقتی با بی خیالی با تموم سرعت گاز داد و از کنارم گذشت

اول برای دقایقی ماتم برد

رفتنش رو باور نمیکردم یا شکستم رو یا...

اثبات دوست داشته نشدنم برای هزارمین بار رو؟!

نمیدونم

بعد سر خرم رو کج کردم سمت خونه

اون لحظه تنها و شدیدترین باری بود که با غیض!

با خشم و نفرت!!!

با اسمون نگاه کردم

یادم نیست چی بهش گفتم

گمونم صراحتا اظهار تنفر کردم بهش:)

به خدای خودم!

حتی اون لحظه هم میدونستم بعدها بخاطر این لحظه

هزار بار مچاله میشم توی خودم

خدا اما مث من و اون عقده حقارت نداشت

واقعا عزیز بود

و حلیم

و کریم

و غفور و رحیم و....

بعدها که روزی صدبار ازش تشکر میکردم

که ممنون که دعاهامو اجابت نکردی

ممنون که نیست دیگه...

لبخند میزد بی اونکه حرفی از اون شب بزنه

من اما ...

بارها با خودم مرورش میکنم واقعیت

و هنوز حتی رووم نشده یه عذرخواهی درست و حسابی کنم بابتش

هی مینویسم ها

به امید اینکه کمی سبک شم

ولی نوچ...

نه کک اون موجود میگزه

نه من خالی میشم

فقط هر روز ارزو میکنم براش:)

و توی ذهنم با سناریوهای مختلف ازش انتقام میگیرم

ولی هیچکدوم دلم رو خنک نمیکنه

حتی زندگی و عاقبت لجنش...

نمیدونم

شاید چون بین خشم و بخشیدن سرگردونم

نه میتونم کامل ببخشم خودم و اون رو

نه میتونم کامل این خشم رو ابراز کنم

ولی باید راهی برای درمانش باشه نه؟!

شاید بقول استاد ا همون نادیده گرفتنش تا حقیر شدنش تو وجودم

شاید فقط زمان لازمه...

و سپردنش ب دست مولا....با این گلایه که من...

نبخشیدم ولی میسپرمش ب خودت....

و امید که مولا خودش......

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۰۴ ، ۲۳:۳۱
تاسیان

تو فضایی که نمیدونم کجاست

خلاء؟

برزخ؟

فضای سیال ذهنم؟

تاریک خونه قلبم؟

باهاش روبرو میشم!

دارم حرف میزنم 

که از پشت صحنه آهنگ جناب چاوشی پلی میشه

که هم حق مطلب ادا شه

هم کلماتت به شکل هنرمندانه تری....

 

....

تماشا کن تو این دردو به دنیای من آوردی!
تماشا کن تویی که خنده هامو با خودت بردی!!!
نمیخوام مثل من تنها بشی با گریه ها
اما منو یادت بیار هرجا تو تنهایی زمین خوردی:)
هنوزم اون شبای گریه ی مستی رو یادم هست
کجا موهاتو وا کردی کجا بستی رو یادم هست....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۰۴ ، ۲۳:۵۶
تاسیان