بی صدای تو ...
وقتی صدایت را نمیشنوم
شب،
کشتنگاهی میشود
وقتی که در تار رؤیاهایم نمیآویزد
تک صدای تو با واپسین نفسهایت
.
.
من گریه م گرفته ... باور کن.
.
چه خالی ام این روزا
انقدر که حتی از بغض شبها
از گریه های روز
از پناه بردن ها ...
از هرچیزی خالی ام
یکجور عجیبی گیجم
یکجور عجیبی معلق ام
این حالت گاهی من رو می ترسونه و یاد آرامش قبل طوفان میندازه
گاهی ام آرومم میکنه...یجور که میگه دل قوی دار که سحر نزدیک است...
.
تو حالت چطوره این روزا؟!
از سخت ترین قسمتاش همین بیخبری از حالته
که ندیدن چشمات،ندیدن صدات،نبودن دستات،محرومیت از آغوشت و هرچیز دیگه رو
به حاشیه میبره
لبخند قشنگت وقتی به گوشیت خیره شدی و میدونم من باعث اون لبخند قشنگم...
باعث میشه بی نهایت دلم بخواد بودم و
باز همچین لبخند قشنگی رو روی صورتت میوردم
من گریه م گرفته...باور کن.
.
به عمه جانمون قسم که من ........
هیچی....هیچی.
.
حرفامو به خودش میگم ... بعد زیارت رجبیه...