تاسیان

تاسیان؛
دلتنگی غریب
غمِ فزاینده
حالتی که در نبود کسی به انسان دست می دهد
.
درزبان کوردی همان شوق دیدار می باشد
وقتی برای مدت طولانی از کسی دور باشی
.
حالتی است که در اولین غروبِ
پس از رفتنِ یک عزیز که مدتی مهمان خانه ما بوده، دست میدهد
هم چنین، اولین غروبی را که کسی از دنیا رفته و جای او خالی است
من خود تاسیانم
منی که از من رفته هرگز برنمی گرده و هرروز انگار روز اول رفتنشه
.
«گویا به حالتی می گویند بعد از مرگ،
سکراتی که بعد از رها شدن جان،
انسان به آن دچار می شود.
شاید مترادف تولد باشد در جهان فانی،
منتها با درکی همه جانبه و غیرقابل اغماض ».

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

بعد از نه ماه....

که اسماعیلم رو پیش پای حضرت سلطان

و به کمک حضرتشون ذبح کردم

برگشتم به پابوسشون

اونم در چه حالی!!!!

به به :)))))

.

بعضی لحظات با بدبینی و شک به خودم نگا میکنم

پیله میکنم که بفهمم فیلمه همش!؟

اداس!؟

یا واقعا اتفاق افتاده این تغییرات

اینبار که برم پیش استاد الف میخوام ازش بپرسم 

اون لابد جوابی داره براش

.

ناراحت نیستم

جدی میگم

مثل خوره وجودمو نمیخوره نداشته ها و نشده ها و از دست داده ها

ول کردم دیگ

از دنیا بریدم 

هم دل هم امید هم....

دنیا همینه 

حتی دیگه میل به مردن هم ندارم

قصد فرار ندارم

چون نه میشه فرار کرد نه میشه به چنگ اورد

نه حتی میشه جنگید

پس تنها راه باقی مونده رو انتخاب کردم

«تسلیم»

رهایی...

 

پیش رفتن با جریان عادی زندگی،اونم خیلی عادی

یه دختر خوب

یه بنده خوب

یه دوست خوب

یه ادم خوب

و...

خوب بودن اما نه به معنای سابق حتی 

من عوض شدم گویا!

ناجی درونم تقریباً مرده!

دلسوزی وحشتناک و مفرطم از کار افتاده

متعادل ترم از همیشه

هرجا هرچقد بتونم و درست باشه هستم

نه بیشتر

راضی و خوشحالم از این تغییرات

دوس دارم همین مسیرو برم 

جوابه گویا!:)))

.

پستی که نوشتنش نصفه نیمه موند در سفر

چون زدن تموم حرفهای توی دلم

نه در توانم هست 

نه در گنجایش پست های اینجا....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۴
تاسیان

علاج دلتنگی

زیارت است و غم است....

نه قاب عکس عزیزت که هیچ وقت دیگه

قرار نیست ببینیش

 

خوشبحالش

میکاپ ارتیست رو میگم

با باور عمیقی میگفت

من یقیییین دارم دیداری هست

شاید هیچ وقت نترسیده بود

از فکر اینکه

نکنهههه 

یه درصد

دیداری نباشه

اگر نباشه چی؟!!!

.

منم راستش ولی

نمیتونم بپذیرم

مهربونی خدارو

و اینکه دیداری نباشه

ما دوباره همو میبینیم مگه نه اجی؟!!!

.

تو دلت تنگم نیست که یه شب بیای و ...؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۴ ، ۲۲:۴۶
تاسیان

از این سایه ی جگرخون شده

سراغی بگیر.....:)

.

آروم گرفتم....

زندگی میکنم

تا موعدش

تا روز ازادی از این زندون

همین بود زندگی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۴ ، ۱۱:۴۲
تاسیان

اولین پشت از خونه جدید

اجی

یه لحظه انگار دیدمت....:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۰۴ ، ۰۰:۴۴
تاسیان

پیرو پست قبل ؛

اون ادم سیاه نیست

نوشته هام نه یعنی اون سیاهه مطلقه

نه ینی فقط بده و کلا بد بود

بالاخره من نون و نمکش رو خوردم

بالاخره اون با تمام ضربه هایی که زد

خوبی هایی هم کرد

و لحظات خوبم زیاد داشتم

بالاخره من اون عشق،شور،اوج هیجان،اوج خواستن

اوج دلتنگی و اوج ترس و اوج خوشی و ....

همه ی اوج هارو با اون ادم تجربه کردم

اونم مث بقیه نه سیاهه و نه اون سفیدی که به وقت عاشقیتو ذهنم تصورش میکردم

اون نه به اون خاصی و زیبایی و معصومیت ذهن من بود

نه به سیاهی پست قبل

تنها چیزهای قطعی درباره اون اینه که

اون ادم رابطه سالم و زندگی نبود

اون ادم سالمی هم نبود ب جهت روحی و ذهنی و اخلاقی

اون نقاط ضعفش بر خوبی هاش برای یک رابطه خوب،غالب بود 

و نظرات سه چهار مشاوری که اون رو فاقد صلاحیت برای ازدواج میدونستن

درست بود

اینکه اون خواسته یا ناخواسته به من زخم های عمیقی زد

اینها قطعی هستن

اما ...

باگ این متن ها اینه که من راوی کل نیستم

و داستان رو از منظر خودم روایت میکنم

و خب طبیعتا به مشکلات جدی خودم کمتر میپردازم

نقش خودم در ادامه دار شدن این داستان

و اینکه اجازه دادم کسی باهام اونطور رفتار کنه

و ناخالصی هام

و رفتارهای اشتباهم

و حرف های و رفتارهای نابجا و ناحق من هم در قبال اون

خصوصا از یکجایی انقدر اسیب دیدم که منم دیگه ادم سمیی شده بودم واقعا:))

و یه رابطه فوق سمی در جریان بود

خواستم بگم شاید نشه کامل همه ابعاد ماجرا رو بنویسم و صرفا از سوز دل خودم بنویسم

ولی

خودم حواسم به سهم خودمم هست و اون ادمم برام سیاه نیست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۰۴ ، ۲۳:۵۳
تاسیان

هر روز خدا رو به هزار دلیل شکر میکنم

که نشد

که اون یجا کارِ درست رو کرد

ول کرد رفت!

 

عشق ادم رو کور و کر میکنه

واقعا اگر به من بود

اصرار میکردم به ادامه

و بعد ... لابد تالا امین ابادی جایی بودم:))

از این بابت ازش ممنونم

وقتی ادم درست

رفتار درست و سالم رو میبینی

تازه میفهمی به چی دل بسته بودی و دل خوش کرده بودی!

مشکل من بودم...و مشکل از من بود

اون ناجیِ کوفتی درونم

اون همدردی و دلسوزی و شفقت بیش از حدم...

 

اون از اول همه چیز رو شفاف درباره خودش گفت!!!!

من نه باور کردم و نه پذیرفتم

و پنج سال تلاش کردم خلافش رو به خودشو خودم ثابت کنم!

اون از اول گفت به درد رابطه و زندگی مشترک نمیخوره

و ....

هرچی گفت واقعیت داشت

و من ....

به دلایل بالا و چیزهای دیگ

اصرار داشتم ادامه زندگیم،دنیا و عاقبت و آخرتم رو با اون بگذرونم

و بعنوان پدر بچه هام انتخابش کنم!

فکر کن ...

میخواستم پسر بچه ای که بخاطر نبودن ته دیگ با غذا،با مادرش بدخلقی میکرد

کسی که منه مثلا ناموصش رو ده شب ول میکرد تو خیابون و میرفت چون به 

جنابشون بحثا برخورده بود

کسی که پنج سال تمام شخصیت و عزت نفسم رو خورد کرد

و کاری کرد که بخاطر احساس زشتی شدید مجبور به مصرف دارو بشم

کسی که زندگی براش بازی بیش نبود

کسی که یه لیست از کارهای زیبایی و عمل جلوم ردیف میکرد که اونا روانجام بدم 

تا تازه شااااااید لطف کرد و منو گرفت

کسی که ....

بگذریم

میخواستم زندگیم رو روی اینها بنا کنم

از اون عشق چیزی نمونده

و دیگه نه احترامی براش قائلم نه محبتی دارم

من چرا باید به عشقی ادامه بدم

که اونطرفش هیچ حرمتی براش قائل نبود

و صرفا از سر تنهایی و هیجان و نیازهای زیرشکمی اش به بازی دادنم ادامه داد

(البته احتمالا کاملا نااگاهانه،و فقط اخرا به این سطح از اگاهی رسیده بود که صرفا دنبال

روابط بی تعهد و یه شبه و رفع نیازای زیرشکمی هست)

 

اخرین بار تنها چیزی که باعث شد بهم بزنم

این فکر بود که این مرد نمیتونه پدر بچه هام باشه

بعدترش بخاطر فشار علاقه ای که بود

بیخیال بچه دار شدن شدم و فقط میخواستم اونو داشته باشم

ولی خب اون ، عقلی کرد و...:))

بهم لطف کرد و منو مث یه تیکه زباله از زندگیش پرت کرد بیرون

الان منم مث خودش فکر میکنم واقعا جوون مردی کرد و رفت

اره لطف کرد

ممنونتم واقعا!!!!

مرسی که نیستی!:)))

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۰۴ ، ۲۳:۴۲
تاسیان

اجی

من باید الان خوشحال باشم؟!

پس چرا دوس دارم فقط بیام پیش تو؟!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۴ ، ۲۱:۱۹
تاسیان

نمیدونم کجایی دقیقا

ولی خوشبحالت که رفتی

دنیا واقعا بیخود و پوچه

زرنگ!

آرزوی منم همین بوده همیشه

که توی شادترین لحظه زندگیم،توی اوج برم:))

شاید برا همین هنوز زنده م

شادترین لحظه ای نبوده به اون شکل....

تو 

پاک

شاد

اروم

عاشق

راضی

رفتی

بهترین شکل رفتن

دعا کن منم زودی بیام پیشت

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۴ ، ۱۷:۲۰
تاسیان

 

اجی

یادته

بهار سال ۱۴۰۰ چقد این اهنگ رو گوش دادم

توام پابه پام

وقتی اهنگش اومد بیرون گوش دادیم

خندیدی که: «فقط یه کچل موفرفری کم داره شعر»

از بس که در وصف من بود

الانم همینه

فقط اینبار با یادتو گوش میدم و میریزم

ذوب میشم

چرا من باهات نیومدم

چرا منو نبردی با خودت؟!!!

منم خستم از دنیا

حتا حالا و تو این شرایط هم

اگر به انتخاب خودم بذارن

من اومدن پیشت

رفتن از اینجارو

انتخاب میکنم

اجی...

کجایی؟!!!

من هنوزم باورم نمیشه که تو....نیستی

.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۴ ، ۲۲:۱۴
تاسیان

چطور فراموشش کنم

وقتی زخم هاش

هنوز باهامه 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۱:۰۴
تاسیان