بعد از نه ماه....
که اسماعیلم رو پیش پای حضرت سلطان
و به کمک حضرتشون ذبح کردم
برگشتم به پابوسشون
اونم در چه حالی!!!!
به به :)))))
.
بعضی لحظات با بدبینی و شک به خودم نگا میکنم
پیله میکنم که بفهمم فیلمه همش!؟
اداس!؟
یا واقعا اتفاق افتاده این تغییرات
اینبار که برم پیش استاد الف میخوام ازش بپرسم
اون لابد جوابی داره براش
.
ناراحت نیستم
جدی میگم
مثل خوره وجودمو نمیخوره نداشته ها و نشده ها و از دست داده ها
ول کردم دیگ
از دنیا بریدم
هم دل هم امید هم....
دنیا همینه
حتی دیگه میل به مردن هم ندارم
قصد فرار ندارم
چون نه میشه فرار کرد نه میشه به چنگ اورد
نه حتی میشه جنگید
پس تنها راه باقی مونده رو انتخاب کردم
«تسلیم»
رهایی...
پیش رفتن با جریان عادی زندگی،اونم خیلی عادی
یه دختر خوب
یه بنده خوب
یه دوست خوب
یه ادم خوب
و...
خوب بودن اما نه به معنای سابق حتی
من عوض شدم گویا!
ناجی درونم تقریباً مرده!
دلسوزی وحشتناک و مفرطم از کار افتاده
متعادل ترم از همیشه
هرجا هرچقد بتونم و درست باشه هستم
نه بیشتر
راضی و خوشحالم از این تغییرات
دوس دارم همین مسیرو برم
جوابه گویا!:)))
.
پستی که نوشتنش نصفه نیمه موند در سفر
چون زدن تموم حرفهای توی دلم
نه در توانم هست
نه در گنجایش پست های اینجا....