بعضی وقتا این خشم،کینه،نفرت
هرچی که هست
میاد بالا..روی سطح
چطور باهاش کنار میام؟!
هنوز نیومدم...و راهی هم برای کنار اومدن باهاش پیدا نکردم
به شکل احمقانه و ساده لوحانه ای
فقط آرزو میکنم با تمام وجودش این تنفر رو لمس کنه
بچشه تمومِ
حس حقارت و ناکافی بودنی که تو وجود خودش بود و به من داد
تموم حس ترس از دست دادن
حس طرد شدن
تنهایی که چشوند
حس زشتی بینهایتی که بهم تزریق کرد
حس دوس داشتنی نبودن
تموم اضطراب و دردهایی که بحاطر عشقش بهم تحمیل شد
تموم اشک هایی که ریختم
خونهایی که گریه کردم
تموم حس های بدی که
من واقعا به خودم گرفته بودم
چون از عشق کور و کر بودم
درحالیکه تموم اونها توی وجود حقیر خودش بودن
که با نسبت دادنشون به من
و پایین کشیدنم
سعی در پوشوندن یا تسلی دادنشون داشت
نمیدونم این خشم و تنفر درواقع متوجه کی و چی هست
موجودی که قدر عشقم رو ندونست و من و حسم رو لگد مال و لجن مال کرد؟!
خودی که عاشق ادمی شد و بهش اجازه داد تاجای ممکن حقیرش کنه؟!
خودی که ....
خدا؟!
سرنوشت؟!
آه....
یادمه یکبار بعد از بحثی که داشتیم
دیروقت منو دم در پیاده کرد
اصرار کردم بمونه...نره
ولی طبق معمول بعد هر بحث نیاز داشت به غار و خلوت و این چرندیات
هه
تا عزت نفس نداشته اش رو ترمیم کنه
بعد من برای هزااااارمین بار
با این امیدِ عبث که فقط یکبار!
فقط یکبار بجای خودش، من رو انتخاب میکنه
و دنبالم میاد
خلاف جهت خونه راه افتادم
و میگفتم هرچقد هم مغرور یا خودخواه یا حتی عصبانی
یه مرد ناموسش رو این وقت و اینجا ول نمیکنه بره
حداقل مجبورم میکنه برم خونه
یکی از اون هزاااارباری که میخواستم به خودم ثابت کنم دوسم داره
و طبق معمول باختم:))
وقتی با بی خیالی با تموم سرعت گاز داد و از کنارم گذشت
اول برای دقایقی ماتم برد
رفتنش رو باور نمیکردم یا شکستم رو یا...
اثبات دوست داشته نشدنم برای هزارمین بار رو؟!
نمیدونم
بعد سر خرم رو کج کردم سمت خونه
اون لحظه تنها و شدیدترین باری بود که با غیض!
با خشم و نفرت!!!
با اسمون نگاه کردم
یادم نیست چی بهش گفتم
گمونم صراحتا اظهار تنفر کردم بهش:)
به خدای خودم!
حتی اون لحظه هم میدونستم بعدها بخاطر این لحظه
هزار بار مچاله میشم توی خودم
خدا اما مث من و اون عقده حقارت نداشت
واقعا عزیز بود
و حلیم
و کریم
و غفور و رحیم و....
بعدها که روزی صدبار ازش تشکر میکردم
که ممنون که دعاهامو اجابت نکردی
ممنون که نیست دیگه...
لبخند میزد بی اونکه حرفی از اون شب بزنه
من اما ...
بارها با خودم مرورش میکنم واقعیت
و هنوز حتی رووم نشده یه عذرخواهی درست و حسابی کنم بابتش
هی مینویسم ها
به امید اینکه کمی سبک شم
ولی نوچ...
نه کک اون موجود میگزه
نه من خالی میشم
فقط هر روز ارزو میکنم براش:)
و توی ذهنم با سناریوهای مختلف ازش انتقام میگیرم
ولی هیچکدوم دلم رو خنک نمیکنه
حتی زندگی و عاقبت لجنش...
نمیدونم
شاید چون بین خشم و بخشیدن سرگردونم
نه میتونم کامل ببخشم خودم و اون رو
نه میتونم کامل این خشم رو ابراز کنم
ولی باید راهی برای درمانش باشه نه؟!
شاید بقول استاد ا همون نادیده گرفتنش تا حقیر شدنش تو وجودم
شاید فقط زمان لازمه...
و سپردنش ب دست مولا....با این گلایه که من...
نبخشیدم ولی میسپرمش ب خودت....
و امید که مولا خودش......