حرم حضرت معصومه...عمه جانش!
من رو بیشتر از هرچیز یاد اون آدم میندازه
هزارتا صحنه میاد بالا
زیارتهای گله
زیارتهای شکایت و شکستن
صدای ویسش از پس پنج سال زمان...
که بیخیال و بدجنس میخواد هرچی میخامو بگم از عمه جانش بخواد
بعد دست رد زدن به سینه م
یکبار شکایتش رو کردن
و یکبار دعای خیر و طلب بخشش براش کردن
خریدن چنتا عطر از عطر فروشی که این دور و برا بود
و عکس دونفرمون توی حرم
و خوشحالی زیادش از زیارت دونفرمون
زیارتی که با مادرش اومدم و صدا زدن عجیبش توی حرم با لفظ سیسسس سیسسس
و هزار خاطره دیگه
و هربار چشم چشم کردن برای اتفاقی دیدنش در شب جمعه حرم
و سکت های قلبی لحظه ای با دیدن ادمهای شبیهش
دختر!
چیه اون ادم انقدر خاصه
وقتی دیگه نه حسی هست
نه احترامی بهش در قلبت
وقتی حتی حقیر شده در نفس ات
و محبوبت و همه چیزت نیست
وقتی عبور کردی
فقط میتونم بگم خاطرات! قدرت فوق العاده ای دارن
عجیب و خطرناک و....
عمه جانش!
در اولین شب از ماه مبارک
اگر حقی از من به گردنش مونده
به شما بخشیدمش
و اگر حقی از اون به گردنم هست شما شفاعت کنید ببخشه
و ....
خاطراتشو ازم بگیرید.... همین:)